تبليغاتX
سایت ماهانه قلم نو- سایت تازه ها
سایت ماهانه قلم نو- سایت تازه ها

سایت خانوادگی سیاسی اجتماعی سینمایی و...


آیت الله هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس خبرگان شد:

آفتاب: آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، رییس مجلس خبرگان رهبری شد. آیت الله هاشمی که پیش از درگذشت آیت الله علی مشکینی، به عنوان نایب رییس مجلس خبرگان رهبری فعالیت می‌کرد، با رای نمایندگان این مجلس به سمت ریاست مجلس خبرگان رهبری انتخاب شد.

انتصاب آیت الله هاشمی رفسنجانی به این سمت در حالی صورت گرفته که طیف رقیب با تمامی قوا، رایزنی‌‌های خود را برای ممانعت از این امر به کار بسته بود. آیت‌الله هاشمی در این میان در رقابتی کامل با مصباح یزدی، محمد یزدی و احمد جنتی توانست با کسب اکثریت آرا به عنوان رییس مجلس خبرگان انتخاب شود.

نامزدهای تصدی این پست در انتخابات درونی مجلس خبرگان عبارت بودند از : آیت‌الله محمد یزدی، آیت‌الله احمد جنتی و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی. 

در این میان پیش از رای گیری آیت‌الله محمد یزدی به نفع آیت‌الله احمد جنتی کناره گیری کرد.

 برای مشاهده متن سخنرانی آیت‌الله هاشمی در افتتاحیه مجلس خبرگان رهبری کلیک کنید: 
خبرگان رهبری می‌تواند فعال‌تر شود

علیرغم این کناره‌گیری که قرار بود به یکدست شدن صفوف جناح مقابل و ممانعت از ریزش آرای آنان منجر شود، آیت الله هاشمی با فاصله‌ای قابل توجه توانست با کسب اکثریت آرای نمایندگان ملت در مجلس خبرگان، به ریاست آن برسد.
آیت‌الله هاشمی رفسنجانی رییس مجلس خبرگان شد

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

دادستان کل کشور: شکنجه حرام است:

 آفتاب- دادستان كل كشور‌ شكنجه را «اقدامی حرام خواند» و گفت: «اگر در جريان شكنجه به افرادی خسارت وارد شود و رضايت ندهد، برای فرد شكنجه‌دهنده مسووليت دارد و بايد در راستای جبران آن اقدام كند».

به گزارش آفتاب، حجت‌الاسلام «دري نجف‌آبادي» امروز (شنبه 10شهریورماه) در مراسم افتتاحيه يازدهمين نشست منطقه شبكه امان كه براي توانبخشي قربانيان شكنجه در خاورميانه و شمال آفريقا برگزار مي‌شود، با تامید بر این نکته که ««دستگاه قضايي بايد به دور از حساب‌هاي سياسي و وابستگي‌ها حركت كند» تصريح كرد: «نظام‌هايي كه در جهت عدالت حركت مي‌كنند و حقوق اساسي مردم را در نظر دارند، پايدار مي‌مانند، اما نظام‌هاي مبتني بر زور و تجاوز دوامي نخواهند داشت و در كنار سقوط و زوال خود مردم‌ را نيز به زحمت مي‌اندازند».

دادستان كل كشور گفت: «سازمان‌هاي بين‌المللي بايد در راستاي دفاع از حقوق همه انسان‌ها فعال باشند و به دوراز جهت‌گيري‌ها سياسي حركت كنند».

دري نجف‌آبادي تاکید کرد: «دستگاه قضايي در حكومت اسلامي و هر جامعه ديگري بايد بر ضرورت حفظ حرمت و حقوق انساني و مقابله با هر نوع رفتاري كه آزادي، كرامت و رعايت عدالت انسان‌ها را خدشه دار كند، مقابله داشته باشد».

وي ادامه داد: «اگر كسي در مقام اجرايي در انجام وظيفه خود كوتاهي كند و حقوق و عدالت را در مورد انسان‌ها را زير سوال ببرد، بايد با آن فرد برخورد شود».

دادستان كل كشور جهت‌گيري كلي دستگاه قضايي را «رعايت اصول و مباني اسلام و مقررات بين‌المللي» عنوان كرد و گفت: «جمهوري اسلامي ايران در چارچوب مباني عضويت خود در سازمان‌هاي بين‌المللي، نسبت به رعايت حقوق مردم ايران و جهان حساسيت كامل دارد، اما متاسفانه منطقه خاورميانه و شمال آفريقا از بخش‌هاي مظلوم و محروم دنياست كه بايد نسبت به زندگي و معيشت و رعايت حقوق آن‌ها تلاش مضاعفي صورت گيرد».

وي اقدامات صورت گرفته در راستاي احقاق حقوق انسان‌ها در آفريقا و برخي كشورهاي خاورميانه مسلمان را به هيچ وجه قابل قبول ندانست و افزود: «اين مسايل، وظيفه و تكليف و مورد توافق همه كشورهاست و نبايد برخي كشورهاي دنيا در شعار از اين مسايل دفاع كنند، اما در عمل زندان‌هاي دهشتناك و مخوف را در نقاط مختلف دنيا بر پا كنند و در كار ساخت و توليد انواع سلاح‌هاي شيميايي و ميكروبي باشند. اگر اين نوع از رفتار با شعار رعايت حقوق انسان‌ها و اقدامات بشردوستانه صورت گيرد، ديگر هيچ تضميني براي رعايت اين حقوق وجود نخواهد داشت».
دادستان كل كشور: شكنجه حرام است

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

دل آرا به اعدام محکوم شد:

آفتاب: دل آرا ،دختري كه متهم به قتل زنی 65 ساله‌ است، به اعدام محکوم شد . رييس شعبه 107 دادگاه ويژه اطفال رشت پس از دو جلسه محاكمه دل آرا را براي دومين بار به قصاص محكوم كرد در حالی که دل آرا ادعا کرده است در قتل این زن نقشی نداشته است . دل آرا در حالی به قصاص محکوم می شود که سرنوشت لایحه تشکیل دادگاه اطفال و نوجوانان که در اثر اعتراضات به سن مسئولیت کیفری ،توسط قوه قضائیه تهیه و به مجلس ارائه شده بود ،با گذشت سه سال همچنان در ابهام است .به موجب این پیش نویس ؛قاضی می تواند در مواردی که مرتکب جرم و یا قتل زیر 18سال سن داشته باشد ، در رشد عقل وی شک کند و وی را برای انجام معاینات پزشکی به پزشکی قانونی ارجاع دهد و یا حتی خود قاضی متقاعد شود که این فرد به کمال عقل نرسیده است .

 
 

محمد حسین فرهنگی ،عضو کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس شورای اسلامی ،در این خصوص می گوید : ما در داخل کشور،تابع مقررات خودمان هستیم و مقررات قضایی هر کشور بر اساس منشور سازمان ملل متحد پذیرفته شده است .

وی می افزاید : در مواردی که افراد ،مرتکب جرم می شوند به تبع مقررات جزایی و مدنی داخل کشور با آنها برخورد می شود و منظور از پایبندی به کنوانسیون های بین المللی ،مربوط به موارد قانونی است که بین ایران و سایر کشورها مشترک است .در ایران هم مقررات اسلامی ،مبنای حقوق جزایی است و ما تعریف روشنی در جرایم کودکان داریم کما این که شهادت افراد نابالغ در مورد قتل مورد پذیرش قرار می گیرد در مورد قتلی هم که مرتکب شوند برابر با قانون با آنان برخورد می شود.

این نماینده مجلس تاکید می کند:اگر بندی در معاهده ها برای پیوستن به یک کنوانسیون بین المللی وجود داشته باشد ، پس از تائید شورای نگهبان و تصویب نهایی مجمع تشخیص مصلحت نظام ،قانون جدید عنوان ثانوی پیدا می کند و مقررات قبلی را که در مغایرت با این قانون جدید هستند،تحت شعاع قرار می دهد .

نسرین ستوده ،وکیل و از فعالان حقوق کودک نیز می گوید : به موجب ماده 49قانون مجازات اسلامی ایران ؛سن مسئولیت کیفری برای دختران 9سال و برای پسران 15سال تمام قمری است و بدین ترتیب دختران از 9سالگی دارای مسئولیت کیفری همانند بزرگسالان می شوند و پسران از 15سالگی و در موقع بروز جرم همانند یک فرد بزرگسال با آنان برخورد می شود. این در حالی است که به موجب ماده یک کنوانسیون حقوق کودک ؛ هر فرد زیر 18سال کودک اطلاق می شود .

وی می افزاید :اما باید به دو نکته توجه داشت ؛یکی اینکه دختران در ایران در 9سالگی به بلوغ جسمی نمی رسند و نکته دوم این که در هیچ سیستم قضایی در دنیا ،بلوغ جسمی مترادف با بلوغ فکری و تحمیل مسئولیت کیفری محسوب نمی شود .بنابراین جا دارد کودکان در سیستمی متناسب با شان و روحیه شان مورد مواخذه قرار گیرند.

این فعال حقوق کودک در ادامه می گوید : پیش نویس لایحه ای در سال 82 از سوی قوه قضائیه تدوین وبا عنوان "تشکیل دادگاه اطفال و نوجوانان " به مجلس ارائه شد.به موجب این پیش نویس ؛قاضی می تواند در مواردی که مرتکب جرم و یا قتل زیر 18سال سن داشته باشد ، در رشد عقل وی شک کند و وی را برای انجام معاینات پزشکی به پزشکی قانونی ارجاع دهد و یا حتی خود قاضی متقاعد شود که این فرد به کمال عقل نرسیده است .اما پس از گذشت قریب سه سال از تقدیم این لایحه به مجلس ،هنوزسرنوشت آن دچار ابهام است و خبری از تصویب آن نیست .
دل آرا  به اعدام محکوم شد

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

زمینه سازی برای حذف حداد عادل:

آفتاب: برخی طیف‌ها و گروه‌های جریان اصولگرا، زمینه‌سازی برای حذف نام «غلامعلی حدادعادل» رئیس مجلس هفتم از فهرست انتخاباتی جریان اصولگرا در تهران به منظور شرکت در انتخابات مجلس هشتم را آغاز کرده‌اند. به گزارش آفتاب، در این راستا تعدادی از سایت‌های خبری نزدیک به دولت نیز به صراحت خبر داده‌اند که حدادعادل تمایلی برای شرکت در انتخابات آینده مجلس هشتم ندارد! 

«ناهماهنگی و عدم همراهی با تصمیمات کلان رئیس جمهور» به عنوان دلایل اصلی این اتفاق مطرح شده‌اند. با این‌حال گفته می‌شود انتشار برخی اخبار در مورد احتمال قرار گرفتن نام «علی‌اکبر ولایتی» در صدر لیست انتخاباتی اصولگرایان در تهران نیز در پخش شدن شایعات فوق درباره حدادعادل موثر بوده‌است.
زمینه سازی برای حذف حداد عادل

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

سناتورهای آمریکایی علیه بوش:

آفتاب: دو تن از سناتورهای ارشد جمهوریخواه در آمريکا از جورج بوش، رییس جمهوری آمریکا خواسته‌اند طرح‌هایی را برای خروج نیروهای این کشور از عراق تا آخر سال جاری میلادی آماده کند. ریچارد لوگار و جان وارنر گفتند می‌خواهند اطمینان حاصل کنند زمانی که گزارش ژنرال دیوید پترئوش در ماه سپتامبر منتشر می‌شود، هم ارتش آمریکا و هم دستگاه دیپلماسی این کشور آماده ایجاد تغییراتی در مورد خط مشی آمریکا در عراق باشند.

به گزارش بی بی سی آنها همچنین پیشنهاد کرده‌اند که نیروهای آمریکایی به جای تلاش برای جلوگیری از خشونت های فرقه ای در عراق، باید توان خود را بر تعقیب تروریست‌ها و امن کردن مرزهای این کشور متمرکز کنند.

پیشنهادهای آنها یک روز پس از آن مطرح می شود که مجلس نمایندگان آمریکا رای داد که بیشتر نیروهای آمریکایی تا آوریل سال آینده از عراق خارج شوند.

این مصوبه از وزارت دفاع آمریکا، پنتاگون، می‌خواهد عقب نشینی نیروها را ظرف چهار ماه آغاز کند.

مصوبه مجلس نمایندگان آمریکا علیرغم تهدید جورج بوش، رئیس جمهور آمریکا، دایر بر وتوی هر گونه جدول زمانی برای عقب نشینی نیروها تصویب شد.

این سومین بار در سال جاری میلادی است که مجلس نمایندگان به مصوبه ای برای پایان دخالت نظامی آمریکا در عراق رای داد. دو تلاش قبلی این مجلس یا در سنا شکست خورده بود یا توسط جورج بوش وتو شده بود.

مجلس نمایندگان برای فائق آمدن بر وتوی رئیس جمهور باید لوایح را با دو سوم آرا تصویب کند که دمکرات ها در این مورد قادر به جمع آوری آن نبوده‌اند.
سناتورهای آمریکایی علیه بوش

سناتور ریچارد لوگار

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

گزارش گاردین از تأسیسات هسته ای ایران:

آفتاب: روزنامه گاردین چاپ لندن در تازه‌ترین شماره خود گزارش بازدید خبرنگار خود از تاسیسات هسته ای ایران را منتشر کرده است. جولیان بورگر، نویسنده این مطلب که با عنوان «داخل مرکز عصب هسته ای ایران: منزل نیمه راه در مسیر بمب اتمی» چاپ شده، گزارش خود را با شرح بازدید از مرکز هسته‌ای اصفهان آغاز می کند و می‌نویسد که تاسیسات فرآوری اورانیوم این مرکز تحت نظارت بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی فعالیت دارد.

نویسنده گزارش با یادآوری اینکه در تاسیسات اصفهان ماده معدنی اورانیوم - موسوم به کیک زرد - به گاز هگزا فلورید اورانیوم تبدیل می شود، می‌افزاید که مقامات ایرانی در نظر داشته‌اند با ترتیب دادن بازدید خبرنگاران از مرکز هسته‌ای اصفهان، توانمندی علمی و صلح آمیز بودن اهداف خود را به نمایش بگذارند.

خبرنگار گاردین می‌نویسد که برای جهان خارج، تاسیسات اصفهان نقطه‌ای بود که جرقه بحران اتمی ایران در آن زده شد زیرا دقیقا دو سال پیش بود که مقامات ایرانی در برابر چشم بازرسان آژانس بین المللی مهر و موم بشکه های حاوی هگزافلورید اورانیوم را برداشتند و با خاتمه دادن به تعلیق دو ساله فعالیت این مرکز، اعلام داشتند که در نظر ندارند در برابر دریافت مشوق های اروپاییان برنامه های هسته‌ای خود را کنار بگذارند.

در ادامه گزارش گاردین آمده است که اقدام ایران در اوت سال 2005 باعث بروز بحرانی شد که به تدریج وخیم تر شده به نحوی که دولت آمریکا بمباران اهدافی در ایران را بررسی می‌کند، رهبران ایران به لفاظی‌های تند و تیز روی آورده اند و اروپاییان که در میان این معرکه گرفتار آمده‌اند در تلاش برای نجات راه حل مسالمت آمیز این بحران هستند. 

به نوشته گاردین، هدف مقامات ایران از ترتیب دادن برنامه بازدید خبرنگاران از تاسیسات اصفهان تاکید بر اطلاع رسانی شفاف بود ولی علاوه بر آن، ایرانیان در نظر داشتند پیامی صریح را نیز برای جهانیان ارسال دارند با این مضمون که: ایران قصد ندارد هیچ بخشی از تلاش های هسته‌ای خود را که کاملا از حقوق حقه خود محسوب می کند کنار بگذارد.

گزارشگر گاردین می‌افزاید که دولت ایران در صدد بوده جای پای خود را کاملا محکم کند و برای این منظور، کوشیده است مردم خود را قانع سازد که رسیدن به توانایی تولید سوخت هسته‌ای مترادف با توسعه و رفاه است و در این راستا، ادعا می‌کند که به مرحله بعدی در فرآیند تولید، شامل راه‌اندازی مجموعه سانتریفوژها، دست یافته است.

گاردین ضمن توضیح اینکه با دستیابی به توانایی غنی سازی در حد سوخت نیروگاهی، امکان ادامه این فرآیند تا تولید اورانیوم با خلوص قابل استفاده در ساخت بمب اتمی وجود دارد، می‌نویسد که خودداری ایران از آگاه ساختن آژانس بین المللی از فعالیت تاسیسات نطنز تا سال 2002، یعنی پس از افشای این فعالیت‌ها توسط یک گروه مخالف جمهوری اسلامی، باعث تردید جهانیان در مورد هدف های این کشور شده است.

به نوشته گاردین، مساله شک برانگیز دیگر شتاب دولت ایران در تولید سوخت نیروگاهی است درحالیکه تنها نیروگاه اتمی ایران در بوشهر توسط روسیه ساخته می‌شود که قرار است سوخت آن را هم تامین کند هرچند دولت روسیه با طرح مساله اختلاف بر سر پرداخت‌ها، تکمیل این طرح را به تعویق انداخته که به نظر اکثر ناظران در واقع به منزله فشار تلویحی بر ایران برای توقف غنی سازی اورانیوم است.

گزارشگر گاردین می‌افزاید که هفته گذشته، خبرنگاران خارجی از تاسیسات بوشهر هم دیدن کردند و کاملا آشکار بود که کندی کار روس ها باعث شده است تا کارهای زیادی انجام نشده باقی بماند.

به نوشته گاردین، ایرانیان نسبت به آینده بوشهر بدبین هستند و یک مقام ارشد دولت ایران گفته است که «روس ها ما را بازی می دهند و مطمئن هستیم که سوخت نیروگاه بوشهر را در اختیار ما نخواهند گذاشت و در نتیجه، ما به این نتیجه رسیده ایم که باید در این زمینه خودکفا باشیم.»

گاردین می‌نویسد که مقامات ایرانی غیرقابل اعتماد بودن دنیای خارج را توجیه‌گر ادامه برنامه‌های هسته‌ای خود می‌دانند و معتقدند که تنها پس از اینکه این کشور قادر به غنی سازی اورانیوم باشد جهان خارج آن را جدی خواهند گرفت.

گاردین گزارش خود را با نقل این جمله از همان مقام ارشد دولت ایران خاتمه می‌دهد که «می دانیم که آنها به ما اعتماد ندارند. ما هم به آنان اعتمادی نداریم.»
گزارش گاردین از تاسیسات هسته‌ای ایران

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

آقای ولایتی رئیس مجلس هشتم!

ولایتی؛ رییس مجلس هشتم!

آفتاب :با نزدیک شدن به زمان انتخابات مجلس هشتم گمانه زنی ها در مورد لیست احزاب بیش از پیش شده است.
در این میان یک سایت خبری ، درخصوص تلاش برخی از اصولگرایان برای حضور علی اکبر ولایتی در انتخابات مجلس هشتم خبر داده و می‌نویسد: اصولگرایان بدنبال آن هستند در صورت کسب آرای لازم و ورود ولایتی به مجلس، وی را به عنوان ریاست مجلس هشتم انتخاب کنند.

عصر ایران در خبر خود آورده است : با توجه به اینكه جریان دوم خرداد در انتخابات مجلس هشتم در صدد است چهره های شاخص خود نظیر عارف،بیطرف و جهانگیری را وارد عرصه كند، جریان اصولگرا نیز به این نكته واقف شده است كه برای موفقیت در این انتخابات باید بتواند چهره های شاخص و مقبول را وارد كند.

دراین میان با توجه به روابط نزدیک و دوستانه ولایتی و هاشمی رفسنجانی ، در صورتی که جبهه متحد اصولگرایی بتواند ولایتی را در فهرست تهران خود داشته باشد ، می تواند بر روی حمایت ضمنی هاشمی رفسنجانی حساب باز کند .

علی اكبر ولایتی مشاور مقام معظم رهبری در امور بین الملل كه خود یكی از اعضای گروه 5 نفره حكمیت اصولگرایان در شورای مركزی جبهه متحد اصولگرایی است به تازگی مورد توجه برخی از گروه های اصولگرا قرار گرفته است تا خود را برای ورود به عرصه رقابت های انتخابات مجلس هشتم آماده كند.

این سایت به نقل ازیك مقام مسوول آگاه در جریان اصولگرا آورده است : به تازگی در برخی از محافل اصولگرا این نكته مطرح شده است كه آقای ولایتی می تواند گزینه مناسبی باشد كه از سوی اصولگرایان به مجلس شورای اسلامی راه یابد تا به عنوان ریاست مجلس هشتم مطرح شود.

وی تصریح كرد: این ایده قرار است در بین دیگر گروه های اصولگرا و جبهه متحد اصولگرایی نیز مطرح شود تا مورد توافق اكثریت گروه های اصولگرا قرار گیرد.

هنوز ولایتی در این باره اعلام نظر نکرده است . ولایتی ،وزیر اسبق امور خارجه و مشاور کنونی رهبری، در محافل سیاسی به عنوان یک چهره معتدل شناخته می شود
.

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

نمایش پسوند فایلها در ویندوز:

  ترفندي در ويندوز
    پس از نصب ويندوز، فرمت‌هاي تعريف شده صوتي و تصويري و… به‌وسيله برنامه‌هايي كه توان پردازش آنها را دارند،
شناخته مي‌شوند. به طور مثال اغلب فايل‌هاي صوتي و تصويري به‌وسيله مديا پلير ويندوز شناخته شده و اجرا مي‌گردند. بعضي وقت‌ها ما فايلي را در رايانه خود داريم كه به وسيله هيچكدام از برنامه‌هاي نصب شده در رايانه قابل شناسايي نيست. براي پي بردن به نوع فايل، نياز به پسوند آن داريم به‌طور مثال يك فايل MP3 به‌صورت MP3 .Track نشان داده مي‌شود كه پسوند MP3نشان دهنده اين است كه فايل Track يك فايل صوتي است از نوعMP3 در حالت عادي ويندوز فقط نام فايل را نشان مي‌دهد و براي ديدن پسوند فايل نياز به تنظيم مجدد دارد. براي اين منظور ابتدا به قسمت Control panel برويد و سپس Folder Option را انتخاب كنيد.
    يك صفحه جديد كه شامل چهار بخش مجزا است باز مي‌شود. بخش View را انتخاب كنيد و تيك جلوي Hide Extensions را برداريد و سپس دكمه Ok را فشار دهيد. نكته خيلي مهم اين است كه براي Rename كردن فايل (تغيير اسم) بايد حتما پسوند را به‌طور صحيح وارد كنيد. اگر احيانا به اشتباه پسوند را تايپ كنيد ديگر برنامه شما اجرا نمي‌شود يا با برنامه‌ ديگري باز مي‌شود ولي اجرا نمي‌شود. توصيه مي‌شود كه در صورت لزوم شما از اين ترفند استفاده كنيد و پس از اتمام كار دوباره مراحل گفته شده را تكرار كنيد و تيك جلوي Hide Extensions را بگذاريد.
    
    
    
    

    رايانه‌اي در پريز ديواري شما
     يك شركت انگليسي از كوچك‌ترين رايانه جهان پرده‌برداري كرد. اين رايانه داخل ديوار همانند يك پريز برق نصب مي‌شود. اين رايانه كوچك مي‌تواند به يك مانيتور، صفحه كليد و موس متصل گردد. ويندوز CE كه در بعضي از گوشي‌هاي تلفن همراه نصب مي‌شود نيز در آن اجرا مي‌شود.
    
    
    
    

    نمايش نمايه CONTROL PANEL در صفحه MYCOMPUTER
    در نسخه‌هاي قبلي ويندوز آيكون Control Panel در داخل صفحه My Computer وجود داشت و دسترسي به آن آسان بود ولي در ويندوز xp اين آيكون برداشته شده است. براي ظاهر شدن آن در صفحه My Computer ابتدا صفحه My Computer را باز كنيد سپس به منوي Tools رفته و گزينه Folder Options را انتخاب كنيد. حال صفحه جديد باز مي‌شود، روي View كليك كنيد. حال در ليست Advanced setting جلوي گزينه show control panel in My computer تيك بزنيد (از پايين پنجمي) سپس دكمه ok را فشار دهيد. حال آيكون control panel در صفحه My computer شما ظاهر مي‌شود.
    
    
    
    
    

    نام اينتل از كجا آمده است؟
     «باب نويس» و «گاردون مور» مي‌خواستند كه براي شركت جديدشان اسمي انتخاب كنند. ابتدا نام «مور – نويس» را در نظر داشتند ولي اين اسم را قبلا براي هتل هاي زنجيره‌اي‌شان انتخاب كرده بودند بنابراين آنها با توجه به ساختار شركت جديدشان كه در زمينه الكترونيك فعاليت داشت از دو كلمه INTegrated و Electronics عبارت INTEL را به دست آوردند كه امروزه يكي از بزرگ‌ترين شركت‌هاي توليدكننده پردازنده در زمينه‌هاي مختلف از جمله رايانه است.
    
    
    
    معــرفي ســـايت
    
     www.ncc.org.ir
    سايت متعلق به سازمان نقشه‌برداري كشور است كه شامل بخش‌هاي: واژه‌نامه، دريافت نقشه براي تلفن همراه و بخش‌هاي ديگر مي‌باشد.
     www.omraneshomal.com/test.htm
     در اين آدرس شما مي‌توانيد زلزله‌هاي بزرگ دنيا را بر روي صفحه نمايش خود تجربه كنيد.
 
    

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

پارک وی پرمخاطب ترین فیلم خرداد...

براساس آخرين آمار بنياد سينمايي فارابي، فيلم «پارك وي» قبل از آغاز نمايش «اگه «ميتوني منو بگير»، پرمخاطب‌ترين فيلم خرداد لقب گرفت. به گزارش سينماي ما به نقل از روابط عمومي بنياد سينمايي فارابي، «پارك وي» در گروه استقلال با فروش روزانه بين 8 تا 12 ميليون تومان، پرمخاطب‌ترين فيلم تا 12 خرداد و قبل از تعطيلي سينماها به دليل ايام سوگواري بوده و فروش كل اين فيلم نيز پس از 10 روز در 21 سينما، حدود 74 ميليون تومان بوده است. براساس اين گزارش، فيلم سنگ كاغذ قيچي در گروه عصرجديد پس از 24 روز در 20 سينما 91 ميليون تومان فروش داشته است. همچنين فيلم نقاب در گروه آفريقا پس از 30 روز در21 سينما، 158 ميليون تومان فروخته است. خون بازي پس از 73 روز 242 ميليون تومان فروخته و دنياي آينده نيز پس از 22 روز، حدود 4/6 ميليون تومان فروخته است. فيلم‌هاي قلقلك با 153 ميليون تومان و صحنه جرم ورود ممنوع با 40 ميليون تومان از پرده برداشته شدند و فيلم آرامش در ميان مردگان نيز در سينماهاي آزاد حدود 5/4 ميليون تومان فروخته است. همچنين فيلم‌هاي كينه با فروش 82 ميليوني پس از 161 روز و رود سرخ با فروش 6 ميليوني پس از 22 روز، فيلم‌هاي خارجي پرمخاطب خرداد بوده‌اند

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

آخرین پمپ بنزین:

سال‌هاي‌ زيادي‌ با پدرمون‌ اين‌جا زندگي‌ كرديم‌. جو كه‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود ـ بعد مارك‌ و بعد من‌ ـ مي‌گفت‌ كه‌ جاي‌ ديگه‌مان‌ را خيلي‌ خوب‌ مي‌تونه‌ به ‌ياد بياره‌؛ خونه‌اي‌ كه‌ توش‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌، و آشپزخونه‌اش‌ رو كه‌ با كاغذديواري‌ از رُزهاي‌ زرد پوشيده‌ شده‌ بود. مي‌گفت‌ درختاي‌ بلندي‌ اون‌جا بود، درختاي‌ خيلي‌ بلند، جايي‌ كه‌ مي‌تونستي‌ به‌ پشت‌ دراز بكشي‌ و خورشيد را تماشا بكني‌ كه‌ از ميون‌ برگ‌ها مي‌درخشيد. (هيچ‌ درخت‌ بلندي‌ اين‌طرفاً نيست‌.) مي‌گفت‌ پرتگاه‌ عميقي‌ بود كه‌ اون‌جا مي‌تونستي‌ به‌ پايين‌، به ‌رودخونه‌اي‌ كه‌ بيست‌ پا عرض‌ داشت‌، نظري‌ بندازي‌. گاهي‌ اون‌جا تو آبگير خرچنگ‌ مي‌گرفت‌.
جو مي‌گفت‌ پدرمون‌ يه‌ مشت‌ سگ‌ تازي‌ خال‌دار داشت‌ و وقتي‌ مي‌رفتن ‌شكار تا ساعت‌ها مي‌تونستي‌ صداشونو بشنوي‌، پدرمون‌ فرياد مي‌كشيد وسگ‌ها مي‌جنگيدند و زوزه‌ مي‌كشيدند. جو مي‌گفت‌ شب‌ها كه‌ ماه‌ كامل‌ بود دهكده‌ پر از حيوونايي‌ مي‌شد كه‌ مدام‌ جست‌وخيز مي‌كردند. جو همة‌ اين‌هارو مي‌گفت‌ ـ تنها چيزي‌ كه‌ درباره‌اش‌ صحبت‌ نمي‌كرد مادرمون‌ بود. خُب‌، من‌ مي‌دونستم‌ كه‌ يكي‌ داشتيم‌ اما جو جواب‌ نمي‌داد ـ و مارك‌ كه‌ از جو كوچك‌تر بود به‌جز اون‌ خانم‌ سياهي‌ كه‌ براي‌ مدتي‌ ازمون‌ مراقبت‌ مي‌كرد چيزي‌ به‌ ياد نمي‌آورد.
البته‌ من‌ حتي‌ اونو هم‌ به‌ ياد نمي‌يارم‌. گرچه‌ همة‌ اين‌ها رو مي‌دونم‌، اما به‌جز اين‌جا هيچ‌‌جاي‌ ديگه‌ نبودم‌. پمپ‌ بنزين‌مون‌، خونه‌مون‌ بغل‌دستش‌، بنا شده‌ بر پايه‌ها، براي‌ جلوگيري‌ از رطوبت‌ و حفاظت‌ در مقابل‌ مارها، بزرگ‌راه‌، چهار جادة‌ مستقيم‌ كشيده‌ شده‌ از شمال‌ به‌ جنوب‌، بدون‌ هيچ‌ خميدگي‌ يا پيچيدگي‌ و تمام‌ اين‌ دور و برا، تا اون‌جايي‌ كه‌ چشم‌ كار مي‌كنه‌ پر از نخله‌، كوتاه‌ و سبز، بي‌مصرف‌، مگر اين‌كه‌ به‌ درد بادبزن‌ بخوره‌. يه‌ عالمه‌ مار وجود داره‌ و تعدادي‌ موش‌ و خرگوش‌. مي‌توني‌ درختچه‌هاي‌ خاري‌ رو ببيني‌ كه‌ به‌ شونة‌ آدم‌ هم‌ نمي‌رسه ـ اين‌ همة‌ چيزي‌يه‌ كه‌ وجود داره‌. يه‌بار مارك‌ به‌ام‌ گفت‌ اگه‌ به‌ بالاترين‌ قسمت‌ پشت‌بوم‌ بري‌ و به‌ شرق‌ نگاه‌ كني‌، يه ‌رودخونة‌ بزرگ‌ مي‌بيني‌ كه‌ مي‌درخشه‌. اما اون‌ فقط‌ سر به‌ سرم‌ مي‌گذاشت‌.همة‌ آن‌چه‌ رو كه‌ مي‌ديدم‌ بخار داغ‌ بود كه‌ لازم‌ نبود براي‌ ديدن‌ اون‌ برم‌ پشت‌بوم‌.
تا اندازه‌اي‌ كار خوبي‌ كرديم‌ كه‌ نذاشتيم‌ ديگه‌ پدر سگ‌ شكار كنه‌. خارستون‌ پر از لونة‌ مار بود و ممكن‌ بود سگ‌ها توش‌ بيفتن‌. من‌ فكر مي‌كنم‌ براي‌ «لاكي» هم‌ همين‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود. اون‌ سگي‌ بود كه‌ براي‌ مدتي‌ نگه‌اش‌ داشتيم‌، از يه‌ «سيدن» بيرون‌ افتاده‌ بود. راننده‌ سرعت‌شو كم‌ كرده‌ بود و اونو ازپنجره‌ پرتش‌ كرده‌ بود بيرون‌. دو سه‌ تا معلق‌ زده‌ بود. بعد به‌ پشت‌ افتاده‌ بود. اما زياد نترسيده‌ بود. واسه‌ همين‌ صداش‌ مي‌كرديم‌ «لاكي». كوچيك‌ بود و موهاي‌ بلندي‌ داشت‌. بهار كه‌ مي‌شد كَنه‌ها بهش‌ مي‌چسبيدند و بقية‌ سال‌ ازعفونت‌ گوش‌ عذاب‌ مي‌كشيد. هيچ‌وقت‌ دو تا گوشاش‌ با هم‌ سالم‌ نبود.هميشه‌ يه‌چيزي‌ از اين‌ يكي‌ گوشش‌ يا اون‌ يكي‌ بيرون‌ مي‌ريخت‌. با همة‌ اينا خيلي‌ دوست‌ داشت‌ تو نخلستون‌ جست‌‌وخيز كنه‌ و يه‌روز رفت‌ و ديگه‌ برنگشت‌.
دنبالش‌ گشتيم‌، من‌ و مارك‌ و جو. يه‌ عالمه‌ چاله‌ بود و كلي‌ زمين‌، هيچ‌ اثري‌ ازش‌ نديديم‌. يه‌ گربه‌ هم‌ داشتيم‌. مي‌دوني‌؟ تو جاده‌ با يه‌ «سمي‌» بزرگ‌ شد. وقتي‌ جو اونو با كاسة‌ بيل‌ برداشت‌ و پرتش‌ كرد تو نخلستون‌. من‌ بنا كردم‌ به‌ گريه‌ كردن‌. راستش‌ از ته‌ دل‌ دلم‌ مي‌خواس‌ گريه‌ كنم‌. يه‌ريز گريه‌ كردم‌ تا اين‌كه‌ جو و پدرم‌ اشكامو پاك‌ كردند. اونا گفتن‌ خوبيت‌ نداره‌.
بعد از اون‌ من‌ احساس‌ ديگه‌اي‌ نسبت‌ به‌ بزرگ‌راه‌ پيدا كردم‌. پيش‌ترها دوستش‌ داشتم‌. به‌خصوص‌ صداهاش‌ رو: وقتي‌ چرخا تو هواي‌ مرطوب ‌صفير مي‌كشيدند و صدا مي‌كردند و تو هواي‌ خنك‌ هيس‌ مي‌كشيدند. صداي‌ خُرناس‌ كشيدن‌ آرام ـ تقريباً مثل‌ آه ـ وقتي‌ رانندة‌ كاميون‌، ترمزهاي‌ بادي‌ رو امتحان‌ مي‌كرد. وقتي‌ صداي‌ بوق‌ در دوردست‌ها مي‌پيچيد ـ همين‌طور صداي‌ دل‌خراش‌ كوتاه‌ و زير ترمز اتومبيل‌، مثل‌ صداي‌ خنده‌ و يه‌ چيز ديگه‌، صداي‌ نجواي‌ يك‌نواخت‌، شب‌ و روز، بي‌هيچ‌ تفاوتي‌، در تمام‌ِ طول‌ جاده‌، مثل‌ سيم‌ِ برق‌ صدا مي‌كرد يا شايد مثل‌ نفس‌.
قبول‌ دارم‌ كه‌ بزرگ‌راه‌ گاهي‌ چيز خوبي‌ بود. وقتي‌ ماه‌ بهش‌ مي‌تابيد، وقتي‌ بارون‌ زودگذر تابستون‌ روش‌ مي‌باريد و ابرايي‌ از بخار ازش‌ بلند و بعد ناپديد مي‌شد و فقط‌ يه‌ سراب‌ داغ‌ در دوردست‌ها به‌جا مي‌گذاشت‌. باد هم‌ خوب‌ بود. در روزهاي‌ گرم‌ مرداد، اون‌ ماشين‌ها و كاميون‌هاي‌ در حال‌ عبور نسيم‌ خنكي‌ به‌ طرفت‌ مي‌فرستاد. اما بعد از اون‌ ديگه‌ دوستش‌ نداشتم‌. اصلاً هيچ‌ راه‌ خلاصي‌ از اون‌ نبود. اگه‌ من‌ صداي‌ جاده‌ رو نمي‌شنيدم‌ يا نمي‌ديدمش‌، اگه‌ چشمامو مي‌بستم‌ و انگشتم‌ رو فرو مي‌كردم‌ تو گوشام‌ مي‌تونستم‌ اون‌ بو رو بشنوم‌. بوي‌ اگزوزها، بنزين‌ و گازوييل‌، بوي‌ سوختي‌ كه ‌خوب‌ مي‌سوزه‌ و روغني‌ كه‌ بد مي‌سوزه‌، و همين‌طور بوي‌ سوختن‌ رنگ‌ِ بدنة ‌موتورهايي‌ كه‌ از فشار رادياتورهاشون‌ بيش‌ از حد گرم‌ مي‌شدند.
همين‌طور كه‌ جو مي‌گفت‌ جاده‌ بهمون‌ همه‌چيز داد، و همه‌چيز رو هم ‌ازمون‌ گرفت‌. جو آدمي‌ مذهبي‌ بود. از اونايي‌ كه‌ اِنجيل‌ رو بالاي‌ قفسة‌ آشپزخونه‌ مي‌ذارن‌. گه‌گاهي‌ نگاهي‌ بهش‌ مي‌انداخت‌. گمون‌ كنم‌ آرومش‌ مي‌كرد. مخصوصاً بعد از اين‌كه‌ بروس‌ رفته‌ بود. مي‌دوني‌، وقتي‌ اومديم ‌اين‌جا چهارتا پسر بوديم‌، نه‌ سه‌تا. بروس‌ بزرگه‌ بود، و اين‌طور شد كه‌ اون‌ اين‌جا رو ترك‌ كرد. هر دسامبر ازدحام‌ مسافران‌ جنوب‌ بيش‌تر مي‌شد. جمعيت‌ هم‌ هميشه‌ بود كه‌ قبلاً سفر كرده‌ بود و دوباره‌ مي‌خواست‌ به‌ جنوب ‌برگرده‌.
يكي‌ از ماشينا چهار پنج‌ سال‌ بود كه‌ هر زمستون‌ اين‌جا پيدا مي‌شد. سرنشينش‌ مردي‌ بود با يك‌ زن‌ و دختر.
دختره‌ هر سال‌ قشنگ‌تر مي‌شد. موهاي‌ بورش‌ تا كمرش‌ مي‌رسيد. آخرين‌ دفعه‌ مرده‌ هم‌راه‌شون‌ نبود. مدتي‌ ايستادند گوشة‌ ايست‌گاه‌ پارك‌ و با بروس‌ حرف‌ زدند. بعد از اون‌ بروس‌ خيلي‌ هيجان‌زده‌ شد. انگشت‌ شستش‌ لاي‌ قالپاق‌ لاستيك‌ داغون‌ شد، كاري‌ كه‌ هيچ‌وقت‌ پيش‌ نيومده‌ بود. بعد از اين‌كه‌ اونا رفتن‌ بروس‌ روزي‌ را با ستارة‌ بزرگ‌ قرمزرنگي‌ روي‌ تقويم‌ ديواري‌ علامت‌ زد. اون‌روز لباس‌هاشو تو پاكت‌ گذاشت‌ و بهمون‌ گفت‌ كه‌ با اونا مي‌ره‌ شمال‌، بعد از عرض‌ جاده‌ گذشت‌ و منتظر ماند.
من‌ اون‌روز رو خوب‌ به‌خاطر مي‌يارم‌. بروس‌ قدم‌زنان‌ از عرض‌ جاده‌ گذشت‌. به‌ سنگيني‌ قدم‌ برمي‌داشت‌. انگار در عذاب‌ باشد. به‌ درختاي‌ كاجي‌ كه‌ دولت‌ اون‌جا كاشته‌ بود لگد پراند. (چيزاي‌ مسخره‌، اون‌ درختا. پنج‌ يا شش ‌سال‌ مي‌شد كه‌ اون‌جا بودند، اما به‌ زور تا زانو مي‌رسيدند.) مدت‌ زيادي‌ منتظرموند، مگس‌ها رو مي‌پروند و پشه‌ها رو مي‌زد ـ اونا بعضي‌ وقت‌ها واقعاً اذيت‌ مي‌كردند.
من‌ و مارك‌ و جو، روي‌ سكو، كنار پمپ‌ها نشستيم‌ و انتظار كشيديم‌. فقط‌ وقتي‌ تكون‌ مي‌خورديم‌ كه‌ يه‌ ماشين‌ مي‌اومد. بعد هر سه‌تامون‌ واسه‌ پُركردن‌ باك‌ ماشين‌، تميزكردن‌ شيشة‌ جلو و وارسي‌ تايرها هجوم‌ مي‌برديم‌. (من‌هميشه‌ تايرها رو وارسي‌ مي‌كردم‌، چون‌ از همه‌ كوچك‌تر بودم‌.) اون‌قدر سريع‌ كار مي‌كرديم‌ كه‌ گاهي‌ دو برابر انعام‌ مي‌گرفتيم‌.
آفتاب‌ گرم‌تر و گرم‌تر مي‌شد. بروس‌ كلاهش‌ را برمي‌داشت‌ و خودش‌ روبا اون‌ باد مي‌زد. گاه‌گاهي‌ تف‌ مي‌انداخت‌ تا دهنش‌ رو از غبار پاك‌ كنه‌.
نزديكاي‌ بعد از ظهر جو گفت‌:«شايد آخرش‌ نره‌.» و رفت‌ تو خونه‌ كه‌ به ‌پدر بگه‌. دو سه‌ دقيقه‌ بعد برگشت‌:«اون‌ گفت‌ كار بروس‌ به‌ كسي‌ ربطي‌ نداره‌.»
بعد يه‌ مرسدس‌ بنز توقف‌ كرد. يه‌ مرسدس‌ 220 با شيشه‌هاي‌ سبز تيره ـ كه‌ از پشت‌ شيشه‌ها آدم‌هاش‌ با اون‌ عينك‌هاي‌ آفتابي‌ بزرگ‌شون‌ مثل‌غورباغه‌ بودن‌. اونا گازوييل‌ مي‌خواستن‌، چيزي‌ كه‌ ما هيچ‌وقت‌ نداشتيم‌. راننده‌ با شك‌ و ترديد گفت‌:«نمي‌شه‌ راش‌ انداخت‌.» انگار كه‌ ما باكش‌ روخالي‌ كرده‌ بوديم‌. جو تندي‌ گفت:«اين‌ بنزين‌ نمي‌سوزونه‌ آقا.» و قيافة‌ حق‌به‌جانب‌ گرفت‌، چيزاي‌ زيادي‌ در مورد ماشينا مي‌دونست‌، چون‌ باك‌هاي ‌زيادي‌ رو پر كرده‌ بود.
ـ تا ايستگاه‌ بعدي‌ چه‌قدر راهه‌؟
جو گفت‌:«نمي‌دونم‌. هيچ‌وقت‌ پايين‌تر نرفته‌م‌.»
به‌ آهستگي‌ راه‌ افتادند تا از هدررفتن‌ سوخت‌ جلوگيري‌ كنند. جو باحركت‌ شانه‌، تابلوي‌ «آخرين‌ ايست‌گاه‌» رو به‌ جاده‌ نزديك‌ كرد. اون‌ تابلو يكي‌ از سه‌پايه‌هاي‌ تاشويي‌ بود كه‌ ما مجبور بوديم‌ شب‌ها ببريمش‌ تو تاكاميون‌هاي‌ بزرگ‌ چپه‌اش‌ نكنند. نصف‌ شب‌ مي‌تونس‌ سر و صداي ‌وحشتناكي‌ راه‌ بندازه‌.
يه‌دفعه‌ هر سه‌تامون‌ اون‌طرف‌ جاده‌ رو نگاه‌ كرديم‌. بروس‌ رفته‌ بود. ما اصلاً نديديم‌ ماشينه‌ براش‌ وايسته‌.
شايد فكر كني‌ تو جايي‌ مثل‌ اين‌جا تنها ما زندگي‌ مي‌كرديم‌. اما تنها نبوديم‌. ماشين‌هاي‌ زيادي‌ براي‌ بنزين‌ زدن‌ توقف‌ مي‌كردن‌ و هفته‌اي‌ يك‌بار هم‌شركت‌ براي‌ پُركردن‌ منبع‌هاي‌ زيرزميني‌ مي‌اومد. رانندة‌ شركت‌ تمام‌ روز روبا ما مي‌گذروند. بعضي ‌وقت‌ها روزنامه‌ مي‌آورد. هميشه‌ خواربارمون‌ رومي‌آورد و سفارش‌هامون‌ رو واسة‌ هفته‌ بعد مي‌گرفت‌. ما هيچ‌وقت‌ نمي‌رفتيم ‌شهر. ماشين‌ پدر پشت‌ خونه‌ پارك‌ شده‌ بود. نزديك‌ منبع‌ يه‌ پونتياك‌ 59 تروتميز رو قالب‌هايي‌ قرار داشت‌ كه‌ مرغ‌ها دوست‌ داشتن‌ زيرشون‌ بخوابند. اتوبوس‌ مدرسه‌ هم‌ بود، كه‌ ما رو برمي‌داشت‌ و وسط‌ جاده‌ سر و ته‌ مي‌كرد. اما ما ديگه‌ مدرسه‌ نرفتيم‌ و اون‌ مسيرها از علف‌ پر شد.
واسه‌ راه‌انداختن‌ ايست‌گاه‌ و گردوندن‌ خونه‌ و آشپزي‌، و دونه‌دادن‌ به‌جوجه‌ها و جمع‌كردن‌ تخم‌مرغ‌ها، و تعمير پشت‌ بوم‌ و درِ توري‌ كار زيادي‌ داشتيم‌. پدرمون‌ هيچ‌كاري‌ نمي‌كرد. اين‌قدر خسته‌ بود كه‌ فقط‌ مي‌توانست‌ تمام‌ روز رو جلو ايوون‌ بشينه‌، عادت‌ داشت‌ توتون‌ بجوه‌، اما بعدها اين‌كار روترك‌ كرد. پس‌ از اون‌ توتون‌ مي‌پيچيد و مي‌كشيد.
يه‌روز جو و مارك‌ گفتن‌ اون‌ مُرده‌:«خودت‌ بيا ببين‌.» من‌ قبلاً حيوون‌ مرده ‌ديده‌ بودم‌، اما آدم‌ مرده‌ نديده‌ بودم‌. اما جوري‌ كه‌ اون‌جا نشسته‌ بود و سرش‌ به‌ يه‌‌طرف‌ خم‌ شده‌ بود ـ و مگس‌هاي‌ پشت‌ در توري‌ ايوون‌ وزوز مي‌كردن‌، من‌خودم‌ همه‌چيز رو فهميدم‌.
اون‌شب‌ جو و مارك‌ (اونا نذاشتن‌ من‌ هم‌راه‌شون‌ برم‌) پدر رو به‌خارستون‌ بردند و اونو تو لونة‌ مار انداختن‌. اونا يه‌ جفت‌ رينگ‌ و يكي‌ دوتيكه‌ آشغال‌ زنگ‌زده‌ هم‌ از حياط‌ خلوت‌ برداشتند و روش‌ گذاشتن‌ تا مطمئن‌بشن‌ اون‌ ته‌ مي‌مونه‌.
بعد از مرگش‌ هيچ‌چيز تغيير نكرد. جو زير رسيدهايي‌ رو كه‌ از شركت‌ مي‌اومد، با اسم‌ اون‌ امضا مي‌كرد. اين‌كار را جوري‌ مي‌كرد كه‌ نه‌ رانندة‌ كاميون‌ متوجه‌ مي‌شد نه‌ دفتر شركت‌. بنابراين‌ كار همين‌طور ادامه‌ داشت‌، آروم‌، به‌جز اول‌ فصل‌ پُرمشغلة‌ زمستون‌ كه‌ همة‌ مسافرها و كاميون‌دارا وماشين‌هايي‌ كه‌ بار سفر مي‌بستند رو جاده‌ راهي‌ جنوب‌ مي‌شدند. يه‌ روزچهار «پيس‌ آرو» و شش‌ «وين‌ باگ‌» پشت‌ سر هم‌ رد شدند. جو گفت‌:«اون‌جارو نگاه‌ كن‌! مث‌ اين‌كه‌ كسي‌ دنبال‌شون‌ كرده‌.» همة‌ وين‌ باگ‌ها درخت‌ كريسمس‌ كوچكي‌ كنار شيشة‌ عقب‌شان‌ بود. دقيقاً همين‌طور بود كه‌ به‌ نظرمي‌رسيد، راننده‌ها ابرو درهم‌ كشيده‌ بودند و بي‌حركت‌ به‌ جلو خيره‌ شده ‌بودند. درست‌ مثل‌ اين‌كه‌ چيز وحشتناكي‌ دنبال‌شون‌ گذاشته‌. چند ماه‌ بعد ازاون‌، جو و مارك‌ دعواشون‌ شد. من‌ شروعش‌ رو نديدم‌. وقتي‌ تو آشپزخونه‌ پاگذاشتم‌، مارك‌ يه‌بطري‌ شكسته‌ دستش‌ بود و جو چاقو كشيده‌ بود، چاقوي‌ ضامن‌داري‌ كه‌ از پدر كِش‌ رفته‌ بود. مارك‌ برگشت‌ و پا به‌ فرار گذاشت‌، چون‌ مي‌ترسيد چاقو به‌ پشتش‌ بخوره‌. يه‌راست‌ به‌ طرف‌ در دويد، به‌ طرف‌ من‌، ومن‌ چنان‌ ترسيده‌ بودم‌ كه‌ نمي‌تونستم‌ چيزي‌ بگم‌. دور ميز چرخيد، از كناراجاق‌ گذشت‌ و از پله‌هايي‌ كه‌ به‌ حياط‌ خلوت‌ منتهي‌ مي‌شد پايين‌ رفت‌. همين‌طور كه‌ داشت‌ مي‌رفت‌ با فشار، درِ توري‌ رو باز كرد. دست‌ چپ‌شو روي‌ نرده‌ گذاشت‌ و سعي‌ كرد بدون‌ اين‌كه‌ از جو چشم‌ برداره‌ از سه‌ پله‌ پايين‌بره‌. خُب‌، همه‌مون‌ مي‌دونستيم‌ كه‌ نرده‌ها شُل‌ بودن‌. فكر كنم‌ سال‌ها بود كه ‌شُل‌ بودن‌، اما نه‌ من‌ نه‌ جو، نمي‌دونستيم‌ كه‌ بايد محكم‌شون‌ مي‌كرديم‌، و اين‌خوش‌شانسي‌ مارك‌ بود، چون‌ وقتي‌ به‌ پله‌ها رسيد، جو بهش‌ نزديك‌ شده‌ بود، در حالي‌ كه‌ چاقو رو مستقيم‌ و رو به‌ پايين‌ نگه‌ داشته‌ بود، درست‌ در وضعيت‌ مناسب‌. خُب‌، مارك‌ وانمود مي‌كرد كه‌ ليز خورده‌ و جو جنبيد و چنان‌ شيشة‌ شكسته‌ رو مي‌پاييد كه‌ متوجه‌ دست‌ چپ‌ مارك‌ نشد و قسمت‌ بلندي‌ از نرده‌ بيخ‌ِ گردن‌شو گرفت‌ و با صورت‌ از پله‌ها تو حياط‌ افتاد. مارك ‌مدتي‌ طولاني‌ جو را تماشا كرد. اما هر چه‌ منتظر موند اتفاقي‌ نيفتاد. آروم‌، خيلي‌ راحت‌، مارك‌ شيشة‌ شكسته‌ رو پشت‌ سر جو پرت‌ كرد. همان‌طوري‌ كه‌ يه‌ چيزي‌ رو رو يه‌ كومة‌ آشغال‌ پرت‌ كنن‌. نرده‌اي‌ كه‌ ول‌ شده‌ بود همون‌جايي‌كه‌ جو ايستاده‌ بود برگشت‌.
مارك‌ برگشت‌ داخل‌، مستقيم‌ از كنارم‌ گذشت‌ و رفت‌ تو اتاق‌ خواب‌،تشكو طوري‌ هُل‌ داد كه‌ تمام‌ فنراش‌ پيدا شد. چيزايي‌ رو كه‌ تو كيف‌پلاستيكي‌ زيپ‌دار مشكي‌ قايم‌ كرده‌ بود تو يكي‌ از فنرا چپونده‌ بود. بسته‌ وژاكت‌شو كه‌ به‌ ميخ‌ كنار رخت‌خواب‌ آويزان‌ بود و كلاه‌ نو مخصوصش‌ رو ازتو قفسه‌ برداشت‌. وقتي‌ داشت‌ مي‌رفت‌ به‌م‌ گفت‌: «قابيل‌، هابيل‌ را كشت‌.قيامت‌ نزديك‌ است‌.» مي‌دوني‌ واقعاً يه‌ آدم‌ مذهبي‌ بود.
اون‌ فوراً راه‌ افتاد، با يه‌ كاميون‌ بزرگ‌، با بار گلة‌ گاو كه‌ عازم‌ جنوب‌ بود.ديگه‌ هيچ‌وقت‌ نديدمش‌. همون‌طور كه‌ گفتم‌ مارك‌ از دست‌ چپش‌ استفاده‌كرد. فكر كنم‌ واسه‌ همين‌ سرِ جو آسيب‌ نديد. اما بدجوري‌ اون‌جا افتاده‌ بود،بي‌حركت‌، رو شِن‌ها خون‌ جاري‌ بود و گوشش‌ صدمه‌ ديده‌ بود.
اونو از پله‌ها بالا كشيدم‌ و بردمش‌ تو. كلي‌ وقت‌مو گرفت‌، به‌ زور تونستم‌اين‌كار رو انجام‌ بدم‌. جثة‌ بزرگي‌ داشت‌. خونو بند آوردم‌ و رو سرش‌ يخ‌گذاشتم‌، اما روزها گذشت‌ تا خوب‌ شد. بعد از اين‌ ديگه‌ نمي‌تونست‌ كاري‌انجام‌ بده‌، جز اين‌كه‌ دري‌ وري‌ بگه‌ و كف‌ آشپزخونه‌ بالا بياره‌.
مدتي‌ بعد حالش‌ خوب‌ شد و مثل‌ سابق‌ شد. به‌جز سردردش‌ پاي‌ چپش‌هم‌ مي‌لنگيد. مي‌گفت‌ كه‌ هيچ‌وقت‌ دردش‌ آروم‌ نمي‌گيره‌.
حالا ديگه‌ حسابي‌ مشغول‌ شدم‌. به‌ تنهايي‌ بايد ماشينا رو راه‌ مي‌انداختم‌.البته‌ بايد از جو هم‌ مراقبت‌ مي‌كردم‌. واسه‌ همين‌ خيلي‌ از كارايي‌ كه‌ بايد انجام‌مي‌شد، انجام‌ نمي‌شد. مثل‌ چراغ‌ برقي‌ كه‌ روي‌ تابلوي‌ نارنجي‌ مدور "بنزين‌"بود. اون‌قدر بلند نبودم‌ كه‌ بهش‌ برسم‌، حتي‌ با نردبون‌ بهش‌ نمي‌رسيدم‌. جوهم‌ دوست‌ نداشت‌ خيط‌ بكاره‌، و تابلو خاموش‌ موند. من‌ چراغ‌ ايوونو روشن‌مي‌ذاشتم‌، بنابراين‌ مردم‌ مي‌تونستن‌ ببينن‌ كه‌ در امتدادِ خلوت‌ جاده‌ ما كجاييم‌،حتي‌ چند شب‌نما پيدا كردم‌ و كنار جاده‌ گذاشتم‌.
تنها بوديم‌، فصلي‌ پس‌ از فصلي‌ ديگر. فقط‌ من‌ و جو.
بعد يه‌چيز تغيير كرد. يه‌ دفعه‌ شلوغي‌ زيادي‌ تو جاده‌ ايجاد شد. خُب‌، توفصل‌ تعطيلي‌ نسبتاً شلوغ‌ مي‌شد، اما اين‌ صدها بار شلوغ‌تر بود. هزاران‌ هزارماشين‌، و اين‌ وسط‌ تابستون‌ بود. از سنگيني‌شون‌ زمين‌ تكون‌ مي‌خورد. همة‌شيشه‌ها از شدت‌ِ فشار هوايي‌ كه‌ ايجاد شده‌ بود تكون‌ مي‌خوردن‌، انگارتوفان‌ به‌پا شده‌. يه‌دفعه‌ چار پنج‌ ماشين‌ با هم‌ تو پمپ‌ بنزين‌ مي‌اومدن‌. اوناآدماي‌ هميشگي‌ نبودن‌. مي‌خواستن‌ جلدي‌ راه‌ بيفتن‌ و به‌ راه‌شون‌ ادامه‌ بدن‌.غُر مي‌زدن‌، چون‌ نوشابه‌ و اتاق‌ استراحت‌ نداشتيم‌. بنزين‌ مي‌خواستن‌، روغن‌مي‌خواستن‌، ديگه‌ شيشه‌هاشون‌ رو فراموش‌ كرده‌ بودن‌. مي‌خواستن‌ راه‌بيفتن‌.
جو گفت‌: «شمال‌ اتفاقي‌ افتاده‌؟» هيچ‌كي‌ اون‌قدر نمي‌موند كه‌ بشه‌ باهاش‌حرف‌ زد. خيلي‌ عجله‌ داشتن‌. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ مخزنا خالي‌ شدن‌. هم‌معمولي‌، هم‌ سوپر و هم‌ كاميون‌ شركت‌. اوني‌ كه‌ هميشه‌ چارشنبه‌ها مي‌اومد،ديگه‌ نيومد. بنابراين‌ تابلوي‌ "آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌" رو برداشتم‌ و به‌ ديوارِ خونه‌تكيه‌اش‌ دادم‌ و چراغ‌ِ ايوونو خاموش‌ كردم‌.
بعد ماشينا بي‌وقفه‌ از كنارمون‌ مي‌گذشتن‌ و كنار جاده‌ ماشينايي‌ بود كه‌همين‌طور رها شده‌ بودن‌. هيچ‌ عيبي‌ نداشتن‌، فقط‌ بنزين‌شون‌ تموم‌ شده‌ بود.
صاحب‌ اون‌ ماشينا اگه‌ مي‌دونستن‌ سوار ماشين‌ ديگرون‌ مي‌شدن‌، اگه‌ هم‌نمي‌شدن‌ پياده‌ راه‌ مي‌افتادن‌، نه‌ حرفي‌ مي‌زدن‌ و نه‌ هيچ‌كار ديگه‌اي‌ مي‌كردن‌.فقط‌ در امتداد جاده‌ راه‌ مي‌افتادن‌.
خيلي‌ زود كنار جاده‌ با رديفي‌ از ماشيناي‌ خالي‌ انباشته‌ شد و بعد جادة‌سمت‌ چپ‌ با هشت‌ ماشين‌ خُردشده‌ كاملاً مسدود شد و بعد، خُب‌، ترافيك‌كم‌ شد، درست‌ همون‌طور كه‌ يه‌ دفعه‌ شروع‌ شده‌ بود تمام‌ شد.
اين‌ ماجرا جو رو ناراحت‌ كرد. خيلي‌ ناراحتش‌ كرد. مي‌گفت‌: «من‌مي‌دونم‌ اوضاع‌ جور نيست‌.» بيش‌ از گذشته‌ عصبي‌ مي‌شد و اين‌ باعث‌ مي‌شدكه‌ سردرد بگيره‌. مثل‌ سردردهاي‌ هميشگي‌ش‌. آن‌روز دو ساعتي‌ كنارپمپ‌هاي‌ خالي‌ لنگ‌لنگان‌ قدم‌ زد، و سرش‌ را با دو دستش‌ نگه‌ داشت‌.
جو ناگهان‌ چرخي‌ زد. ماشيني‌ از كنارمان‌ گذشت‌ و چرخ‌هاش‌ روي‌آسفالت‌ جيغ‌ كشيد. جو با انگشت‌ رو سينه‌ام‌ زد: «حالا خوب‌ گوش‌ كن‌! اگه‌اونا برن‌ ما هم‌ مي‌ريم‌. بيا با هم‌ بريم‌ قبل‌ از اين‌كه‌ آخرين‌ ماشين‌ رو از دست‌بديم‌.»
وقتي‌ به‌ام‌ پشت‌ كرد زدم‌ به‌ چاك‌. آن‌طرف‌ها لونة‌ ماري‌ بود كه‌ از سال‌هاپيش‌ ازش‌ خبر داشتم‌. خودم‌ پيداش‌ كردم‌. مي‌شد ازش‌ پايين‌ بپري‌. توي‌تاقچة‌ پهن‌، زير يه‌ تاقديس‌. اون‌جا مي‌تونستي‌ خارج‌ از ديد باشي‌، مگر اين‌كه‌كسي‌ پشت‌ سرت‌ اتفاقي‌ پايين‌ مي‌اومد. فكر نمي‌كردم‌ جو با اون‌ دردي‌ كه‌ توپاش‌ داشت‌ تو هر سوراخي‌ دنبالم‌ بگرده‌.
مدت‌ زيادي‌ دنبالم‌ گشت‌. قبل‌ از اين‌كه‌ دست‌ برداره‌ ساعت‌ها فرياد كشيدو فحشم‌ داد. حتي‌ بعد از اين‌كه‌ فهميدم‌ رفته‌ واسه‌ اين‌كه‌ مطمئن‌ بشم‌ مدتي‌اون‌جا موندم‌. ترجيح‌ مي‌دادم‌ مار ببينم‌ تا اين‌كه‌ برم‌ بالا پيش‌ جو. بنابراين‌مدت‌ زيادي‌ منتظر موندم‌. وقتي‌ بيرون‌ اومدم‌ غروب‌ ديروقت‌ بود و جاده‌خالي‌. گفتم‌ نكنه‌ جو واقعاً رفته‌ باشه‌.
انگار همين‌ ديروز بود، و چيزايي‌ هست‌ كه‌ من‌ قبلاً درباره‌شون‌ فكرنمي‌كردم‌، ولي‌ حالا عذابم‌ مي‌دن‌. مثلاً وقتي‌ كه‌ رفتم‌ چراغا رو روشن‌ كنم‌ برق‌نبود. غذا هم‌ نبود. جو همه‌چيزو واسه‌ من‌ گذاشته‌ بود. اما زياد نبود، وسكوت‌. من‌ به‌ سكوت‌ عادت‌ نداشتم‌، به‌ صداي‌ باد كه‌ در تاريكي‌ مي‌پيچيد وترس‌آور بود عادت‌ نداشتم‌، و بدتر از همه‌ به‌ تنهايي‌.
بايد باهاش‌ مي‌رفتم‌. گاهي‌ فكر مي‌كردم‌ بايد دنبالش‌ برم‌، اما خيلي‌ ديرشده‌ بود. از پشت‌بوم‌ بالا مي‌رفتم‌ و به‌ جاده‌ نگاه‌ مي‌كردم‌. مي‌تونستم‌ چندين‌كيلومتر رو ببينم‌، اما هيچ‌ جنبنده‌اي‌ نبود.
من‌ فكر كردم‌ اون‌جا هم‌ حتماً اتفاقي‌ افتاده‌، اون‌جايي‌ كه‌ همة‌ مردم‌ هجوم‌مي‌بردند. اي‌كاش‌ با جو رفته‌ بودم‌.
اگه‌ ماشين‌هاي‌ بعدي‌ بگذرند فكر كنم‌ جوري‌ به‌طرف‌ جاده‌ بدوم‌ كه‌ اونا يامجبور بشن‌ زيرم‌ بگيرن‌ يا برام‌ وايسن‌. مي‌دونم‌ همين‌كار رو مي‌كنم‌.
اگه‌ ماشين‌ ديگه‌اي‌ باشه‌.

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

آواز فواره آب و گنجشک:

پيرمرد آواي‌ پسر را شنيد كه‌ از راه‌پله‌ها بالا مي‌آمد و از لاي‌ در هال‌ به‌درون‌ اتاق‌ مي‌افتاد و روي‌ ديوار و سقف‌ مي‌لغزيد و مثل‌ شكلي‌ سايه‌وارجلو قاب‌ پنجره‌ مي‌ايستاد. با صداي‌ فوارة‌ آب‌، خواب‌ ديد كه‌ بيدار شده‌است‌ و احساس‌ كرد، قلب‌اش‌ دارد توي‌ سرش‌ مي‌چرخد و او تپش‌ تند آن‌را مي‌شنود. صداي‌ فوارة‌ آب‌ بالاسرش‌ بود و او باز همان‌ گنجشك‌كوچك‌ خاكستري‌ را ديد كه‌ توي‌ مردمك‌ چشم‌هاي‌ پسر نشسته‌ بود و باچشمان‌ عسلي‌ رنگ‌اش‌ به‌ او زل‌ مي‌زد. پيرمرد به‌ قاب‌ عكس‌ پسر نگاه‌ كردكه‌ روي‌ تاقچه‌ بود و پيرزن‌ داشت‌ به‌ آن‌ نگاه‌ مي‌كرد. پيرمرد گفت‌:
«اون‌ عكس‌ نيست‌ نرگس‌. يه‌ گنجشك‌ واقعيه‌.»
پيرزن‌ لبخند زد و دست‌ دراز كرد و گنجشك‌ را از توي‌ مردمك‌ چشم‌عكس‌ بيرون‌ آورد و پر داد طرف‌ پنجره‌. پيرمرد داد زد: «پرنده‌.» و چشم‌گشود و صداي‌ كوبش‌ پايي‌ از راه‌پله‌ بالا مي‌آمد كه‌ او از بستر بلند شد.تاريكي‌ سحرگاهي‌ را ديد كه‌ مثل‌ يك‌ جنازة‌ برهنه‌، روي‌ شيشة‌پنجره‌ ايستاده‌ است‌ و يك‌ شاخة‌ درخت‌ چنار كوچه‌، روي‌ سينة‌ آن‌دارد تكان‌ مي‌خورد.
پيرمرد كلام‌ تكه‌تكه‌ شده‌ را كه‌ خودش‌ ساخته‌ بود و خيال‌ مي‌كرد كه‌پسر آن‌ را گفته‌ است‌، زير لب‌ زمزمه‌ كرد: «من‌، رفتم‌، با، با.»
پيرزن‌ را ديد كه‌ وسايل‌ دوخت‌ و دوز كنارش‌ بود و داشت‌ عكس‌چهرة‌ پنج‌ سالگي‌ پسر را روي‌ نازبالش‌ او گلدوزي‌ مي‌كرد. چند ماه‌ بودكه‌ گلدوزي‌ ادامه‌ داشت‌ و حالا فقط‌ گلدوزي‌ نصف‌ چهره‌ دوخته‌ شده‌ بود.پيرمرد هر صداي‌ پايي‌ كه‌ مي‌شنيد، زير لب‌ مي‌گفت‌: «داره‌ مياد بالا.»
اگر در بستر بود، بلند مي‌شد و چشم‌هاش‌ را با دست‌ مي‌ماليد.خواب‌آلوده‌ مي‌رفت‌ جلو پنجره‌ و از جام‌ شيشه‌ به‌ كوچه‌ نگاه‌ مي‌كرد.نگاه‌اش‌ را لابه‌لاي‌ شاخ‌ و برگ‌ درخت‌ چنار كوچه‌ مي‌گرداند تا گنجشك‌ راببيند و اگر گنجشك‌ نبود، چشم‌ مي‌دوخت‌ به‌ كوچه‌ تا شكل‌ سايه‌وار يك‌آدم‌ را ببيند. وقتي‌ صداي‌ ضجة‌ پيرزن‌ از شاخ‌ و برگ‌ درخت‌ چنارمي‌آمد و به‌ گوش‌اش‌ مي‌زد، او از پنجره‌ فاصله‌ مي‌گرفت‌. عينك‌ را از روي‌تاقچه‌ برمي‌داشت‌ و مي‌زد به‌ چشم‌ و به‌ شاخة‌ درخت‌ پشت‌ شيشه‌ نگاه‌مي‌كرد و زير لب‌ مي‌گفت‌: «صداي‌ پاست‌.»
در هال‌ را مي‌گشود و چند دقيقه‌ توي‌ درگاه‌ مي‌ايستاد و به‌سايه‌روشن‌ راه‌پله‌ خيره‌ مي‌شد تا اين‌ كه‌ هيچ‌ صدايي‌ نمي‌شنيد. در رامي‌بست‌ و مي‌آمد روي‌ بستر مي‌نشست‌ و به‌ پنجره‌ زُل‌ مي‌زد و ده‌ها شكل‌شناور در سايه‌روشن‌ شيشه‌ مي‌ديد. گاه‌ با صداي‌ پيرزن‌ تكان‌ مي‌خورد وچشم‌ مي‌دوخت‌ به‌ چشم‌هاي‌ پرسشگر او و هول‌زده‌ مي‌گفت‌:
«هيچي‌ نبود. الان‌ بيدار شدم‌.»
پيرزن‌ مثل‌ هميشه‌ پوزخند مي‌زد و مي‌گفت‌:
«نيم‌ ساعته‌، داري‌ به‌ پنجره‌ نگاه‌ مي‌كني‌ مرد!»
پيرمرد نگاه‌اش‌ را از پنجره‌ برمي‌گرداند طرف‌ آشپزخانه‌ تا ازحرف‌هاي‌ پيرزن‌ فرار كند و موضوع‌ را مي‌كشاند به‌ چيزي‌ ديگر و مي‌گفت‌:«چاي‌ دم‌ كرده‌اي‌؟»
پيرزن‌ مي‌رفت‌ آشپزخانه‌ و دست‌ مي‌گذاشت‌ روي‌ پيشخوان‌ ولحظه‌اي‌ به‌ كتري‌ روي‌ اجاق‌ گاز نگاه‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌:
«الان‌ پنج‌ صبحه‌ مرد!»
پيرمرد يادش‌ مي‌آمد كه‌ هنوز آفتاب‌ روي‌ شاخة‌ پشت‌ شيشة‌پنجره‌ نتابيده‌ است‌ و خميازه‌ مي‌كشيد و بلند مي‌شد و مي‌رفت‌ مقابل‌پنجره‌ مي‌ايستاد. شكل‌هاي‌ شناور در سايه‌ روشن‌ را مي‌ديد و به‌ صداي‌حركت‌ تك‌ و توك‌ ماشين‌ها گوش‌ مي‌سپرد. بعد دنبال‌ گنجشك‌، لابه‌لاي‌شاخ‌ و برگ‌ درخت‌ چنار را مي‌گشت‌ و اگر گنجشك‌ بود، چند لحظه‌ به‌ آن‌خيره‌ مي‌شد و سعي‌ مي‌كرد، چشم‌هاي‌ عسلي‌ رنگ‌اش‌ را مجسم‌ كند. بعدعكس‌ گنجشك‌ را مي‌ديد كه‌ توي‌ چشم‌هاي‌ قاب‌ عكس‌ پسر بود و روزها ولحظه‌هاي‌ گذشته‌، يادش‌ مي‌آمد تا گنجشك‌ پر و بال‌ مي‌زد و مي‌رفت‌. اودر آسمان‌ دنبال‌اش‌ مي‌گشت‌ اما پيدايش‌ نمي‌كرد و باز چشم‌ مي‌دوخت‌به‌ شكل‌هاي‌ سايه‌وار كوچه‌.
برمي‌گشت‌ و توي‌ اتاق‌ سرگردان‌ راه‌ مي‌رفت‌ و آخر دست‌ مي‌گذاشت‌روي‌ دستگيرة‌ در هال‌ كه‌ پيرزن‌ از توي‌ آشپزخانه‌ مي‌گفت‌:
«كلة‌ سحر كجا مي‌ري‌ مرد؟»
پيرمرد هول‌زده‌ دستگيره‌ را رها مي‌كرد و مي‌گفت‌:
«از راه‌پله‌ صدا مياد.»
پيرزن‌ دست‌ مي‌گذاشت‌ روي‌ پيشخوان‌ و آهسته‌ آهسته‌ مي‌آمد كنج‌هال‌ و سجاده‌اش‌ را رو به‌ قبله‌، كنار نصف‌ چهرة‌ گلدوزي‌ شده‌ پسر پهن‌مي‌كرد و مي‌نشست‌ جلو سجاده‌ و زيرچشمي‌ به‌ پيرمرد نگاه‌ مي‌كرد ومي‌گفت‌:
«چه‌ كار داري‌ به‌ صداي‌ راه‌ پله‌؟»
پيرمرد به‌ چارقد سفيد پيرزن‌ خيره‌ مي‌شد و ياد كفن‌ و تابوت‌ و نمازميت‌ مي‌افتاد و سنگ‌ را مي‌ديد كه‌ پسر رويش‌ نشسته‌ بود و يك‌ كوزة‌آب‌ را مي‌پاشيد دور تخته‌ سنگ‌. شانه‌هاي‌ پسر از قهقهه‌ مي‌لرزيد كه‌پيرمرد هم‌ قهقهه‌ مي‌زد تا شانه‌هاش‌ به‌ لرزه‌ مي‌افتاد و چشم‌هاش‌ پر ازاشك‌ مي‌شد. بعد ضجة‌ پيرزن‌ از دوردست‌ مي‌آمد و مي‌افتاد روي‌ سنگ‌گور و پسر با دست‌ گوش‌هاش‌ را مي‌گرفت‌. ضجه‌ نزديك‌ مي‌شد و پيرزن‌،چادر سفيد بر سر مي‌آمد كنار سنگ‌ و پسر مي‌نشست‌. پسر دست‌مي‌گذاشت‌ زير تخته‌سنگ‌ و آن‌ را بلند مي‌كرد و خودش‌ مي‌رفت‌ زير تخته‌سنگ‌ دراز مي‌كشيد. پيرمرد تكيه‌ به‌ تنة‌ درختي‌ مي‌ايستاد و مي‌ديد كه‌ضجه‌ قطع‌ شده‌ و پسر هم‌ زير سنگ‌ خوابيده‌ است‌ و پيرزن‌ در سكوت‌نشسته‌ و فقط‌ سرش‌ را تكان‌ مي‌دهد. پيرزن‌ انگشت‌ مي‌گذاشت‌ پاي‌سنگ‌ و چيزي‌ در گوش‌ پسر زمزمه‌ مي‌كرد. بعد رو مي‌كرد به‌ پيرمرد كه‌ درحالت‌ خنده‌ و گريه‌ اشك‌ مي‌ريخت‌ و شانه‌هاش‌ مي‌لرزيد و مي‌گفت‌:
«خنده‌ چيه‌ مرد؟»
پيرمرد اشك‌ خنده‌هاي‌ چشم‌هاش‌ را با كف‌ دست‌ پاك‌ مي‌كرد ودست‌ لرزان‌ پيرزن‌ را مي‌گرفت‌ و از گورستان‌ بيرون‌ مي‌آمد.
در راه‌، ياد آن‌ روزي‌ مي‌افتاد كه‌ كاردي‌ به‌ شكم‌ پسر زده‌ بودند و شكم‌شكافته‌ شده‌ بود و روده‌ها بيرون‌ ريخته‌ بود. او پسر را كول‌ گرفته‌ بود وعرق‌ريزان‌ تا درگاه‌ بيمارستان‌ كشانده‌ بود. وقتي‌ پسر روي‌ كول‌اش‌ بود،احساس‌ مي‌كرد، تن‌ خودش‌ با تن‌ پسر آميخته‌ شده‌ است‌ و او دارد بخشي‌از جسم‌ خودش‌ را حمل‌ مي‌كند. سنگيني‌ جسم‌ را احساس‌ نكرده‌ بود وفقط‌ آفتاب‌ داغ‌ را ديده‌ بود كه‌ دورش‌ حلقه‌ زده‌ بود و نور گرم‌ موج‌ موج‌مي‌لغزيد روي‌ سينه‌ و صورتش‌. بعد ياد آن‌ شب‌ سرد زمستاني‌ افتاده‌ بودكه‌ آسمان‌ پر از ستاره‌ بود كه‌ پسر متولد شده‌ بود. فكر مي‌كرد، حالا پسر دركشمكش‌ عرصة‌ پهلواني‌، شكم‌اش‌ دريده‌ شده‌ و الان‌ در حالت‌شيرخواره‌گي‌ توي‌ گهواره‌ افتاده‌ است‌. فكر مي‌كرد، بالاخره‌ همه‌ چيزآخرش‌ مي‌شكند و مي‌آيد سر جاي‌ اول‌اش‌ كه‌ بستر شيرخواره‌گي‌ است‌.آن‌ روز، باد گرم‌ را ديده‌ بود كه‌ سوار رنگ‌ زرد آفتاب‌ بود و مثل‌ تيغ‌ مي‌زد به‌صورتش‌. دست‌هاي‌ پسر به‌ پيراهن‌ خيس‌ عرق‌ او چسبيده‌ بود و او بوي‌عرق‌ تن‌ پسر و خودش‌ را تندتند نفس‌ مي‌كشيد. پشت‌ درگاه‌ اتاق‌ عمل‌نشسته‌ بود كه‌ دكتر جراح‌ بيرون‌ آمد و گفت‌:
«تموم‌ كرده‌ پدر.»
به‌ پيرمرد گفته‌ بودند كه‌ پسر از ميان‌ جماعت‌ توي‌ دانشگاه‌ بيرون‌آمده‌ بود كه‌ چند نفر به‌ او هجوم‌ آورده‌اند. وقتي‌ او افتاد، ما ديديم‌ كه‌شكم‌اش‌ شكافته‌ است‌ و كارد توي‌ شكم‌ نشسته‌. دوست‌ پسر به‌ پيرمردگفته‌ بود كه‌ من‌ از پشت‌ ميله‌ها ديدم‌ كه‌ او را چشم‌ بسته‌ به‌ سينة‌ ديوارگذاشته‌اند. ديدم‌ كه‌ چهار نفر مسلسل‌ بدست‌، مقابل‌اش‌ ايستاده‌اند. تن‌مچاله‌شده‌اش‌ پاي‌ ديوار افتاده‌ بود. من‌ از لاي‌ ميله‌ها ديدم‌.
پيرمرد ياد تابوتي‌ افتاد كه‌ بر دوش‌ گرفته‌ بود. تابوتي‌ بي‌وزن‌ كه‌ انگارجنازه‌اي‌ توش‌ نخوابيده‌ بود. پيرمرد تابوت‌ را تنهايي‌ بر دوش‌ گرفته‌ بود ونگذاشته‌ بود كسي‌ ديگر بيايد زير تابوت‌. وقتي‌ تابوت‌ را جلو گور گذاشت‌،رو به‌ جماعت‌ كرد كه‌ دور گور ايستاده‌ بودند و گفت‌:
«اين‌ تابوتو ببرين‌ غسالخونه‌.»
چند نفر به‌ او گفته‌ بودند كه‌ توي‌ تابوت‌، فقط‌ چند تكه‌ استخوان‌ ويك‌ پلاك‌ اسم‌ و فاميل‌ پسر هست‌. پيرمرد قبول‌ نكرده‌ بود و اصرار مي‌كردكه‌ جنازه‌ حتماً بايد برود غسالخانه‌. بعد بيل‌ را از گوركن‌ گرفته‌ بود و نشسته‌بود روي‌ كُپة‌ خاك‌ لب‌ گور و نگذاشته‌ بود استخوان‌ها و پلاك‌ را دفن‌كنند. جوانكي‌ آمده‌ بود و پيرمرد را در آغوش‌ گرفته‌ و بوسيده‌ بود و گفته‌بود، پسرت‌، پشت‌ يك‌ خاكريز، كنار من‌ بود. تانك‌هاي‌ عراقي‌ آن‌ طرف‌خاكريز بودند. يك‌ خمپاره‌ افتاد روي‌ سينة‌ او. استخوان‌ و پلاك‌ را من‌پيدا كردم‌. پيرمرد گفت‌:
«پرت‌ و پلا نگو. جنازه‌ بايد بره‌ غسالخونه‌ غسل‌ بشه‌.»
پيرمرد از غروب‌ تا سپيده‌دم‌ روز بعد، روي‌ كُپة‌ خاك‌ لب‌ گورنشست‌ تا پلك‌هاي‌ چشم‌اش‌ سنگين‌ شدند. او روي‌ خاك‌ دراز كشيد وخوابيد. وقتي‌ چشم‌ گشود، غروب‌ شده‌ بود و گور را از خاك‌ پر كرده‌ بودند وتابوت‌ نبود و صداي‌ جيك‌جيك‌ گنجشكي‌ در هوا طنين‌ داشت‌. گنجشك‌روي‌ بلندترين‌ شاخة‌ درختچه‌اي‌ نشسته‌ بود كه‌ بالا سر يك‌ سنگ‌ گورايستاده‌ بود. پيرمرد تا چند روز در خواب‌ و بيداري‌ خيال‌ مي‌كرد كه‌ آن‌درختچه‌ و گنجشك‌ دارند به‌ او نگا مي‌كنند و صداي‌ جيك‌جيك‌، دايم‌ درگوش‌هاش‌ مي‌پيچد.
هوا گرگ‌ و ميش‌ بود كه‌ پيرمرد صداي‌ شُرشُر فوارة‌ آب‌ وجيك‌جيك‌ گنجشك‌ و صداي‌ پا شنيد و از بستر بلند شد. رفت‌ لب‌ پنجره‌و يك‌ شكل‌ سايه‌وار ديد كه‌ در كوچه‌ راه‌ مي‌رفت‌. پيرمرد برگشت‌ و در هال‌را آهسته‌ گشود كه‌ پيرزن‌ بيدار نشود و نگويد: «كلة‌ سحر كجا؟» از راه‌پله‌پايين‌ رفت‌ و وارد كوچه‌ شد و پسر را ديد كه‌ زير درخت‌ چنار كنار جوايستاده‌ و دارد به‌ او نگاه‌ مي‌كند.
پيرمرد جلو رفت‌ و آغوش‌ گشود و تنة‌ درخت‌ چنار را بغل‌ گرفت‌ وبوسيد. از تنة‌ درخت‌ فاصله‌ گرفت‌ و برگشت‌ طرف‌ درگاه‌. در آستانة‌ورودي‌ خانه‌، شكل‌ سايه‌وار را ديد كه‌ از راه‌پله‌ بالا مي‌رفت‌. پيرزن‌ توي‌درگاه‌ هال‌ ايستاده‌ بود كه‌ گفت‌:
«كجا بودي‌ مرد؟»
پيرمرد به‌ درون‌ هال‌ چشم‌ گرداند و گفت‌:
«يكي‌ اومد تو.»
پيرزن‌ به‌ چشم‌هاي‌ پيرمرد خيره‌ شد و گفت‌: «تو، زنگ‌ زدي‌!»
پيرمرد گفت‌: «نه‌.» و وارد هال‌ شد و به‌ اتاق‌ خواب‌ نگاه‌ كرد كه‌ بسترخالي‌ بود. به‌ قاب‌ عكس‌ خيره‌ شد و عكس‌ گنجشك‌ را در چشم‌ها ديد وصداي‌ فوارة‌ آب‌ و جيك‌جيك‌ شنيد. رفت‌ مقابل‌ پنجره‌ ايستاد و به‌تنة‌ درخت‌ چنار چشم‌ دوخت‌. نقش‌ آن‌ تابوت‌ و استخوان‌ و پلاك‌ را ديدو ياد حرف‌هاي‌ دوست‌ پسر افتاد كه‌ گفته‌ بود، من‌ از لاي‌ ميله‌ها ديدم‌. اوچشم‌بسته‌، به‌ سينة‌ ديوار تكيه‌ داده‌ بود. جنازة‌ مچاله‌ شده‌اش‌ پاي‌ديوار افتاده‌ بود. ياد حرف‌هاي‌ جوانك‌ افتاد كه‌ گفته‌ بود، ما پشت‌ يك‌خاكريز بوديم‌. يك‌ خمپاره‌ افتاد روي‌ سينة‌ پسرت‌.
پيرمرد برگشت‌ طرف‌ ديوار و قاب‌ عكس‌ پسر را نديد. پيرزن‌ جلوسجاده‌ نشسته‌ بود و چادر سفيد سرش‌ بود و قاب‌ عكس‌ بالاي‌ مهر به‌ديوار تكيه‌ داده‌ بود. چهرة‌ توي‌ عكس‌ حالت‌ پنج‌ سالگي‌ بود و نازبالش‌پسر كنار قاب‌ بود و گلدوزي‌ چهرة‌ پسر تماماً دوخته‌ شده‌ بود. صداي‌فوارة‌ آب‌ و جيك‌جيك‌ بلند شد كه‌ پيرمرد چشم‌ گشود و بلند شد و روي‌بستر نشست‌. رو به‌ پيرزن‌ گفت‌:
«داري‌ به‌ عكس‌ سجده‌ مي‌كني‌؟»
پيرزن‌ زير لب‌ گفت‌:
«چي‌؟»

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط سینا |

عقلای مجانین:

مرثيه براي‌ِ زندگان
براي‌ِ فتح‌الله اسماعيلي
مي‌دانم باز هم با اين حرف‌ها خسته‌ات مي‌كنم. ما همه‌مان داريم مثل‌ِ هم مي‌شويم. هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم سرنوشت‌مان اين باشد. منوچهرديوانه را يادت مي‌آيد؟ بهش مي‌گفتيم منو ديوانه. قيافه‌اش الان جلوِ چشمم است. هميشة خدا پيشاني‌اش ورم داشت. ورم كه نبود، مثل‌ِ زانوي‌ِشتر پينه بسته بود. از بس سرش را مي‌كوبيد به زمين. مي‌ماندم حيران كه چرا خون نمي‌آيد. مي‌گفتند برادرخوانده‌اش داده سيد فرج‌الله براش دعا نوشته. حتماً يك حكمتي در كار بود. آن جور كه او پيشاني مي‌كوبيد به ‌زمين ـ حتي صداش دل‌ِ آدم را ريش مي‌كرد ـ بايد استخوان خُرد مي‌شد يا جمجمه مي‌شكافت. اگر سرش مو داشت باز يك حرفي. شايد كمي ‌جلوِ ضربه را مي‌گرفت. وقتي پيداش مي‌شد بچه‌ها يكي‌يكي مي‌رفتند به طرفش. تا خودش را پشت‌ِ حمام‌ِ مُرادي مي‌رساند جمعمان جور بود. ازسرِ خيابان‌ِ يك تا مسجدِ بوشهري‌ها هرچه بچه بود راه مي‌افتاد تو كوچه. تو نمي‌آمدي. مي‌ترسيدي. اما نمي‌گفتي كه مي‌ترسي. مي‌گفتي: «گناه دارد.» پناه ديوار، تو سايه، مي‌ايستاديم. چشمان‌ِ باباغوري‌اش رامي‌دوخت به ما و همان‌طور خودش را، به كمك‌ِ دست‌ها، مي‌كشيد. هركس بازي‌ِ خودش را مي‌دانست. آن وقت فاصله‌مان را كم مي‌كرديم با او. آن كه نزديك‌تر بود سلام مي‌كرد. چشم‌هاش مي‌شد مثل‌ِ ازرق‌ِ شامي. من مي‌ترسيدم‌، اما به روي‌ِ خودم نمي‌آوردم. بعد يكي‌يكي سلام مي‌كرديم ومي‌گذاشتيم از كنارمان بگذرد. چرمي را كه زير پاش بسته بودند روي‌ِ خاك‌ِ كوچه مي‌كشيد و مي‌گذشت. وقتي جواب‌ِ سلام‌ِ همه را مي‌داد بازسلام مي‌كرديم. آن كه اول سلام كرده بود شروع مي‌كرد. مي‌دانم نمي‌خواهي دنباله‌اش را بداني. حق با تو بود. او گناه داشت.
نوشته‌اي:«گاهي يادِ عبدالله ديوانه مي‌افتم. او مثل‌ِ ديگران نبود. ديوانة فرزانه‌اي بود. وقتي بچه‌ها دنبالش مي‌كردند ـ بچه‌هايي كه از ما كوچك‌تر بودند ـ عصايش را مثل‌ِ كراوات مي‌زد به يقه‌اش و اداي‌ِ شهردار را درمي‌آورد.» من جمعه به تو گفتم كه عبدالله با بقيه فرق دارد. اما سعي نكن از اين ماجرا، از نقل‌ِ احوال‌ِ عبدالله‌، نتايج‌ِ عجيب غريب بگيري. اين عادت‌ِ تو باعث مي‌شود تا تصويرِ آدم‌ها خراب شود. تو مراعصباني مي‌كني! اما مثل‌ِ هميشه اين منم كه كوتاه مي‌آيم. صد بار گفته‌ام‌ اين عادت‌ِ زشت را از سرت بيندازي! باشد، من از معركه رد مي‌شوم.
جمعه يادم رفت دربارة رستمي به تو بگويم. يادت مي‌آيد؟ ميان‌ِ بچه‌هاي‌ِ پالايشگاه سرش به كارِ خودش بود. هميشه مي‌گفت:«در جايي‌كار مي‌كنم كه عقل از سرِ همه در رفته.» نمي‌دانم منظورش از اين حرف چه بود. لابد، فكرش را بكن‌، ميان‌ِ آن‌همه گازهاي خطرناك و موادِ شيميايي! داستان‌ِ پدربزرگم را كه برايت گفته‌ام. معتاد شده بود، آن هم چه جور، به گازهاي شيميايي. نمي‌دانم تو «كَت كراكِر» كار مي‌كرد يا تو «اسيدپلانت». وقتي بازنشسته شد، همان‌روزِ اول يا دوم، حالش به هم خورد. مثل آدم‌هاي خمار، كه مواد بهشان نرسيده باشد، رنگش پريده بود و آب‌، شُرشُر، از چشم‌ها و بيني‌اش مي‌ريخت. هر چه دوا درمان كرديم حالش جا نيامد. هر كسي يك چيزي مي‌گفت. اما خودش، زود، شستش خبردارشد. فهميد كه معتاد شده. رفت سراغ‌ِ يكي از دوستانش، از همان همكارهاش‌، و سفارش كرد تا براش هر روز يك شيشه از هواي‌ِ همان‌جايي كه توش كار مي‌كرد بياورد، از هواي‌ِ آلوده به همان گازهاي شيميايي. از آن روز به بعد حالش سرِ جا آمد. مي‌رفت توي‌ِ حمام در را روي‌ِ خودش مي‌بست و ساعت‌ها همان جا مي‌نشست. درِ شيشه را بازمي‌كرد، انگار بخواهد بخور بدهد، پارچه‌اي روي‌ِ سرش مي‌انداخت وهواي‌ِ شيشه را به ريه‌هاش مي‌فرستاد. اما اين وضع زياد دوام نياورد. ماهمه مي‌دانستيم. تو چلة تابستان، تو يك بعدازظهر، با شيشه‌اش و پارچه‌اي كه روي‌ِ سرش مي‌انداخت‌، رفت تو حمام و تا سرِ شب بيرون نيامد. مادربزرگ قبل از همه فهميد كه پدربزرگ مُرده. هواي‌ِ درون‌ِ آن‌شيشه مثل‌ِ هوايي نبود كه پدربزرگ سرِ كارش تنفس مي‌كرد. بعد از جنگ‌ خيلي از پيرمردها، مثل‌ِ پدربزرگ‌، از ترك‌ِ اجباري‌ِ همين عادت مُردند.
نمي‌خواهم حرف‌ِ مفت زده باشم. مي‌روم سرِ اصل‌ِ مطلب. طلاوري ‌كه آمده بود به مأموريت مي‌گفت نگران‌ِ احوال‌ِ رستمي است. گفت:«تو جزيره كارش شده برداشتن‌ِ نوار از تصنيف‌ِ خوانندگان، از قديم و جديد.» تا حالا هفت هزار كاست پُر كرده، هفت هزار. من كه باورم نمي‌شود. فكرش را بكن! آدمي تو يك جزيرة كوچك‌، زير آتش‌ِ بمب و موشك‌، درساعت‌ِ فراغت ـ چه فراغتي‌؟ ـ بنشيند تصنيف‌ِ خوانندگان را ضبط كند. توانسته زنش را هم متقاعد كند، البته به سختي و پس از مرافعة بسيار. طلاوري مي‌گفت اگر او و زنش ميانجي‌گري نمي‌كردند شايد كارشان به طلاق مي‌كشيد. همة درآمدشان را گذاشته‌اند براي‌ِ اين كار، حتي بيش ازذخيره‌شان دست به خرج مي‌زنند. شايد نيتش خير باشد. طلاوري مي‌گفت:«رستمي اين كارش را يك اقدام‌ِ ملي مي‌داند در برابرِ تباهي و نابودي‌ِ موسيقي‌ِ ايران.» خوب‌، من فكر مي‌كنم اين توجيهي است كه هركدام از ما براي‌ِ رفتارِ خودمان داريم.
نوشته‌اي:«نوذري هم شده مثل‌ِ يكي از آن‌ها. زنش را تو بانك‌ِ رفاه ديدم. وقتي سراغش را گرفتم گفت:«دو سال‌ِ آزگار است نشسته تو خانه ‌انگشت‌ِ پاهاش را مي‌شمارد.» همان كاري كه سال‌ها است منصور مي‌كند.عجيب است، اين جور بيماري اگر مسري شود...» نه، عجيب نيست. البته ‌مال‌ِ منصور جورِ ديگري بود. تو بايد اولش را يادت بيايد. ده سال پيش بود، شايد ده سال و يك ماه. قبل از عيد بود. چه قدر تو اصفهان دنبالش گشتيم. از اين پمپ‌ِ بنزين به آن پمپ‌ِ بنزين. ادارة پخش‌ِ نفت، تعاوني‌، فروشگاه‌ِ كارگران، همه‌جا را گشتيم. گمانم تو پيداش كردي، به تصادف. تو يكي از فرعي‌هاي‌ِ چهارباغ بود، تو فروشگاه‌ِ كارگران. وقتي چشمم‌ افتاد بهش ـ تو داشتي پيشاني‌ِ فراخش را مي‌بوسيدي ـ جا خوردم. صورتش ورم كرده بود. تو گفتي:«از هواي‌ِ اصفهان است. آب رفته زيرِپوستت.» بعد تو خانه‌اش، چه خانه‌اي، چيزي نمانده بود گريه‌ام بگيرد. پسرهاش را يادت مي‌آيد؟ بابك و آرش. تو خانه غير از آن گرامافون‌ ِقديمي هيچ نبود، يك زيلو و يك گرامافون. بعد برامان صفحه گذاشت، بنان بود يا بديع‌زاده؟ من آن روز هيچ نگفتم. نخواستم او را و تو راناراحت كنم. خوب، لابد، حالا مي‌گويي اين حرف‌ها همه‌اش خيالات است. قبول دارم كه او از نوجواني صداي‌ِ بنان يا بديع‌زاده را دوست داشت. اما حرف‌ِ من چيزِ ديگري است. آدمي با آن سوابق‌، تو يك خانة‌ لُخت‌، با يك گرامافون‌ِ بوقي‌ِ قديمي‌، تكيه‌اش را بدهد به گچ‌ِ طبله‌كردة ديوار و بچه‌هاش، بابك و آرش‌اش‌، را بنشاند روي‌ِ زانوانش و بزند زيرِآواز. همان بوق‌ِ برنجي‌ِ قُرشدة گرامافونش كافي بود تا من بفهمم چه حالي دارد. هيچ چيز غمگين‌تر از يك آدم با يك گرامافون‌ِ قديمي نيست.
ديده‌اي كه من حرف‌هام را مي‌زنم. سعي نكن با پوزخندت جلوِ حرفم را بگيري! من عادت‌ِ تو را مي‌شناسم. نگو كه اين كار را نمي‌كني! يادت بيندازم! خيال نكني كه مي‌خواهم تلافي كنم. «دلم مي‌خواهد غروب‌ها، مثل‌ِ سابق، تو يك قايق كه طنابش به اسكله وصل باشد بنشينم و پاهايم را تو آب بگذارم و همان‌طور كه لرزش‌ِ امواج را حس مي‌كنم صداي‌ِ جلز و ولز قرص‌ِ خورشيد را تو آب بشنوم. وقتي خورشيد تو آب غروب مي‌كند صداي‌ِ...» خوب كه چي؟ من بهت مي‌گويم، اما پوزخند نمي‌زنم. دنباله‌اش را مي‌گويم كه نگويي حرف‌ها را به ميل‌ِ خودم تكه‌پاره مي‌كنم و نتيجه مي‌گيرم. «تماس‌ِ آتش و آب‌، مثل اين كه يك ماهي را توي‌ِ روغن‌ِداغ بيندازند، توي‌ِ جمجمة آدم طنين مي‌اندازد. كاش مي‌توانستم خورشيد را وقتي كه سرد مي‌شود ببينم. هيچ چيز مثل‌ِ موج‌، صداي‌ِ بوق‌ِكشتي و نغمة ني‌ِ جُفتي‌ِ جاشوها آرامش نمي‌دهد به من. اما آن صداي‌ِ جلز و ولز...» اين‌ها، لابد، حرف‌هاي‌ِ شاعرانه است. قبول دارم كه طبع‌ِ تو لطيف است‌، اما مال‌ِ ديگران چي‌؟ مال‌ِ من؟ لابد خواهي گفت منظوري نداشته‌اي. باشد. من ناراحت نمي‌شوم. اما بهت مي‌گويم كه خيال نكني اگر بزني روي‌ِ عصبم ديگر حس نمي‌كنم، كه عواطفم كرخت شده است. قلاب‌ِ اجل به ريشة جانت بيفتد اگر بخواهي، يك دفعة ديگر، پوزخند بزني. اين با سنگ و ترازوي‌ِ كدام عدالت و منطق مي‌خواند كه من وقتي‌ گرم‌ِ استدلال هستم، حالا هر چه كه هست، تو حواس‌ِ من را پريشان كني! چي داشتم مي‌گفتم؟ ببين چه جور رشتة افكارم را بريدي!
آره. داشتم مي‌گفتم كه وقتي دوباره سلام مي‌كرديم، يعني همه‌مان ازنو يكي‌يكي سلام مي‌كرديم، كفرش درمي‌آمد. از چشم‌هاش مي‌خوانديم. مردمكش درشت مي‌شد و رنگش ـ يادت هست كه ـ مي‌پريد و بنا مي‌كرد به فحش دادن. چه فحش‌هايي! گاهي زبانم لال... استغفرالله. خوب، ديوانه بود بي‌چاره. شلوارش را مي‌كشيد پايين ـ شلوار كه نبود گُرده‌پا بود ـ و بعد وقتي هو مي‌كشيديم او خيزبرمي‌داشت. خودش را مي‌كشيد طرف‌ِ سنگي‌، كلوخي ـ هر چه دَم‌ِ دستش مي‌آمد ـ و پرتاب مي‌كرد به طرفمان، و وقتي دست نمي‌كشيديم ـ تو هيچ وقت نمي‌ايستادي كه ببيني ـ مي‌كوبيد، سرش را، نه خدايا پيشانيش را، مي‌كوبيد به زمين. چشم مي‌گرداند تا يك برآمدگي پيدا كند، جاي‌ِ سفتي كه بتواند محكم بكوبد روي‌ِ آن. چنان مي‌كوبيد كه صداش‌ دل‌ِ آدم را ريش مي‌كرد. نمي‌دانم وقتي در عالم‌ِ حشر مقابل‌ِ ميزان حاضرمي‌شويم تا ثواب و گناهمان را بكشند چه جوابي داريم بدهيم. انگار شيطان تو پوستمان مي‌افتاد. خدا از سرِ تقصيراتمان بگذرد. تا مي‌رسيد دَم‌ِ سينما شهرزاد مي‌شديم سي چهل پنجاه نفر، و شب مي‌شد. فكرش را بكن! هيچ‌كس‌، هيچ آدم‌ِ خيّر و مؤمني، نمي‌آمد معركه رابخواباند. نه، من قبول ندارم. خداوند همان قدر كه بندة بد دارد بندة خوب ندارد. تو تنها كسي بودي كه مي‌گفتي گناه دارد. زن‌ها و پيرمردها مي‌آمدند دَم‌ِ درِ خانه‌ها يا پشت‌ِ پنجره‌ها به تماشا، حتي جزوه‌كش‌ِ مسجدِ محله هم مي‌آمد بيرون ـ اسمش چه بود؟ ـ و به او، وقتي شلوارش رامي‌كشيد پايين، مي‌خنديدند. از فحش‌هايي كه مي‌داد حظ مي‌كردند. مي‌دانم تو خواهي گفت، لابد، به اين دليل كه تفريحي نداشتند. اما من قبول ندارم. ما از حارث بدتر بوديم، هستيم. هميشه حاضر به يراقيم تا مثل‌ِ عملة دوزخ به جان هم بيفتيم. ايمان‌مان را به يك پول‌ِ سياه به شيطان مي‌فروشيم. من قبول دارم، حق با تو است. شيطنت‌ِ ما بچه‌گانه نبود، نشانة جنون بود. همة اهل‌ِ محل‌، مثل‌ِ او، ديوانه بودند، اما او گناه داشت. اما نگو كه ديوانه نبود. او تنها پسر، تنها فرزند، پدرش بود. از قديم گفته‌اند يكي‌يك‌دانه يا خُل مي‌شود يا ديوانه.
من حرفت را دربارة عبدالله قبول دارم. بله، دربارة او حق با تو است. «بعد عصا را از يقه برمي‌داشت و مي‌گفت:«روزگار منتقم است.» تكيه ‌مي‌داد به ديوار، يا تيرِ چراغ‌ِ برق‌، و يك چشمش را مي‌بست و خم‌ِ عصا رامي‌چسباند به گودي‌ِ كتف و قراول مي‌رفت به طرف‌ِ شهردار، كه مثلاً دارد او را به رگبار مي‌بندد، مي‌رسانَدَش به سزاي‌ِ اعمال‌ِ پليدش. ما هيچ‌وقت سؤال نكرديم‌، حتي پيش‌ِ خودمان‌، كه خوب حالا چرا شهردار؟ مگر درهيئت‌ِ حاكمه آدم قحط است‌؟ چرا فرماندار يا رييس‌ِ شهرباني نه‌؟ يا دست‌كم رييس‌ِ پالايشگاه. من هيچ‌وقت نفهميدم.»
قبول دارم كه دربارة رستمي وضع فرق مي‌كند، اما راستي راستي توفكر مي‌كني بشود كارِ او را يك اقدام‌ِ ملي دانست؟ دلم مي‌خواست مي‌توانستم يك چنين توجيهي را قبول كنم. شايد هم طلاوري براش مايه‌ گرفته باشد. عادتش را هم كه مي‌داني، همه چيز را بزرگ مي‌كند، آب مي‌كند تو حرف‌هاش. از همان جواني دوست داشت حرف‌هايي بزند تا ديگران را انگشت به دهن كند. خدا كند اين هم يكي از آن حرف‌ها باشد. لابد تو خواهي گفت اگر رستمي دست به چنين كاري هم زده باشد كارِ درستي است و حرف‌ِ طلاوري هم دربارة اقدام‌ِ ملي‌ِ او درست است. جمعه مي‌توانيم در اين باره حرف بزنيم، و همين‌طور دربارة نوذري. بعدش اگر فرصت شد مي‌توانيم دربارة كسي حرف بزنيم كه به تازگي با او آشنا شده‌ام. همساية ديوار به ديوارِ ما است. عادت‌ِ ما را دارد. تمام‌ِ روزمي‌نشيند نامه مي‌نويسد، منتها براي‌ِ خودش. آدم‌ِ جالبي است. هر نامه‌اي ‌را كه مي‌نويسد به نشاني‌ِ خودش پُست مي‌كند و وقتي نامه‌رسان نامه را به‌ او تحويل مي‌دهد دادن‌ِ انعام را فراموش نمي‌كند. اما بايد قول بدهي كه شلوغش نكني و در صدد نباشي كه‌، مثل‌ِ هميشه، نتيجة عجيب غريب بگيري.
دربارة منصور من نظرم را به تو گفته‌ام. او با ديگران فرق دارد. اصلاً مثل‌ِ هيچ‌كس نيست. صد البته مثل‌ِ جواني‌ِ