تبليغاتX
سایت ماهانه قلم نو- سایت تازه ها
سایت ماهانه قلم نو- سایت تازه ها

سایت خانوادگی سیاسی اجتماعی سینمایی و...


پرسید...!

پرسید به خاطر چه کسی زنده هستی ؟

                                               بااین که می خواستم فریادبزنم به خاطرتو گفتم :

به خاطر هیچکس ...

                        پرسید به خاطر چه زنده هستی ؟

  بااین که می خواستم فریادبزنم به خاطرتو گفتم :

                                                         به خاطر هیچ چیز ...

درحالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود پرسیدم ؟  توبه خاطر چه چیزی زنده هستی ؟

                     گفت :  به خاطرکسی که به خاطرهیچکس زنده نیست .

پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط سینا |

کاش......

جمله ای در مورد کلمه " کاش" بنویسید. هر آنچه که بر دلتان جاریست را برای ما بفرستید تا دیگران هم

استفاده کنند. ممنون.

بی اراده متولد می شویم، بی اختیار می میریم،

افسوس که آشنایی اتفاقی است و جدایی ها کاش هرگز اتفاق نیفتد

کاش... کاش... کاش...

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط سینا |

شاگرد و استاد:

 

شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
 بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
 
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین!

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط سینا |

دل:

به دل پناه ببر ٬ آخرین پناهت اوست

                      

 که دل تو را چنان که تمنای توست ٬ دارد دوست

 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط سینا |

آخه چرا؟

چرا ؟

خسته ام من ...

خسته ام از هر چه که بود ...

خسته ام از هر چه که هست ...

خسته از زندگی ، مشکلات ...

چرا دنیا رو این طوری ساختن ؟

چرا خدا به یکی کم میده به یکی زیاد !

چرا خدا خوشی یکیو میگیره به اون یکی میده ؟

چرا خوبا زود میرن و بدا می مونن ؟

چرا آدمای خوب اینقدر رنج میکشن ؟

چرا ...

خدایا مگه خودت خوب نیستی ، این همه رنج میدی ؟؟؟

آره من گله دارم ، من از عالم و آدم گله دارم ، من از توام گله دارم .

خدا مگه تو نگفتی خوبی کنی بهت لطف میکنم ... پس کوش ؟؟

من تو این دنیا می خوام لطف کنی ، مگه من با پای خودم اومدم تو این دنیا ؟

یا خودت منو آوردی که حالا این طوری با من تا می کنی ؟

همیشه باید برای دادن یک نعمت ، بنده ها تو سختی بدی ؟

هیچی ازت نمی خوام فقط یک مرگ بی منت بده .

ازین بابت هم ممنونتم ......!

شنبه نهم شهریور 1387 توسط سینا |

من هستم:

 

و در اين بيشه ی تنهايی

  چرا کسی نيست که بگويد من هستم يا نه ؟

                             اگر هستم پس چرا از نيستی ام

  چرا کسی نيست به او بگويد در آن زلال نگاهش غرقم

          چرا کسی نيست  بفهمد

                      از اينجا رفتن بهتر از ماندن است

  چرا کسی نيست بفهمد که من آزادم و اما اسيرم

                  اسير نگاهش

      اسير عشقی  که نگاه سوزانش را در قلبم جا گذاشته و رفته

  چرا کسی نيست بفهمد 

               که جای اشک تو چشام خونه

      چرا کسی نيست بفهمد         

              که اسير انتظارماندن يعنی چی ؟

   چرا کسی نيست موقعی که ذره ذره وجودم را غم گرفته 

      مرا در اغوش بگيرد

                  چرا غريبم چرا ؟

چرا نمی توانم به هيچ کس بگم منم هستم اما بدون او که برايم مثل هيچ کس نيست

شنبه نهم شهریور 1387 توسط سینا |

خواستن توانستن است:

 

دريا بي ريا و ساده با ساحل حرف مي زند . ساحل گويي با دريا قهر است . دريا را كنار مي زند ولي دريا دوباره پيش مي آيد .

من مي توانم دريا را با ساحل آشتي دهم .

 آري . من مي توانم .

كيست كه بگويد قهر ساحل و دريا ماندگار است ؟ من مي توانم مگر خواستن توانستن نيست .

من مي توانم غروب را با طلوع آشتي دهم . كيست كه بگويد غروب دلتنگ است و دريا تنها ؟ من چشمه ام . من مي توانم بجوشم . من شمعم . مي توانم بسوزم . من مي توانم تا اوج پرواز كنم . من مي توانم . اما به راستي چرا مي كوشم تا آن كنم كه هیچکس نتواند ؟ چرا به روزنه هاي تاريك وجودم پرتوي از معرفت نتابانم و كوير قلبم را از زلال آدميت جرعه اي ننوشانم و سيرابش نگردانم ؟ من مي خواهم خود را پيدا كنم . مي خواهم تا اوج خود پرواز كنم . مي خواهم به نظاره غروب نا پاكي ها بنشينم و دوباره طلوع كنم . مي خواهم آنقدر درياي وجودم را زلال كنم كه ستارگان تا سپيده دم هزاران بار برايش چشمك بزند .

یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط سینا |

همیشه از فاصله می ترسیم:

 

همیشه از فاصله می ترسیم

همیشه از فاصله گله داریم

یادمان رفته در سرمشقهای کودکی

برای فهم لغات و ترکیبهای تازه

همیشه کمی خط فاصله لازم بود......

شنبه دوم شهریور 1387 توسط سینا |

رنج:

قلب آدم ها گاهی شکوه می کند چرا که آدم ها می ترسند که بزرگترین رؤیاهایشان را متحقق کنند، چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند و یا اینکه نمی توانند از عهده آن برآیند. ما قلب ها از ترس می میریم. تنها از اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا باشند و نبودند یا گنج هایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه در زیر خاک مدفون ماندند چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم. «قلب من از رنج کشیدن می ترسد» *** همیشه به قلبت بگو: «که ترس از رنج از خود رنج بدتر است» (تاریکترین لحظه شب لحظه قبل از طلوع آفتاب است).

یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط سینا |

من.....تو....اینک.....هیچ.......!

سالها مي گذرد از شب تلخ وداع

از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

تو نمي دانستي

تو نمي فهميدي

كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

ليك بعد از آن شب

هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود

جاي خالي تو را مي ديدم

مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

به وفاي دل تو

و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

ناگهان ياد تو مي افتادم

باز مي لرزيدم

گريه سر مي دادم

خواب مي ديدم من كه تو بر مي گردي

تا سرانجام شبي سرد و بلند

اشك چشمان سياهم خشكيد

آتش عشق تو خاكستر شد

ياد تو در دل من پرپر شد

اندكي بعد گذشت

اينك اين من... تنها... دستهايم سرد است

قدرتم نيست دگر... تا كه شعري گويم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را مي جويم

حال مي فهمم من... چه عبث بود آن خواب

كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

و چه آسان رفتي

كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

آه... افسوس چه سود

قصه اي بود و نبود

یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط سینا |

لبخند خدا........

هر انساني لبخندي از خداست ، تقديم به تو كه زيباترين لبخند خدايي

یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط سینا |

زیر درخت آرزو:

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری
یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه
اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن
راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر
بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر
اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه
ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم
شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم
ای کاش بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم
به آرزوهام می رسم اگر که تو پیشم باشی
اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی
تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه
نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی
بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی
نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها

سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط سینا |

تقدیم به عزیزانی که درد فراق پدر را می کشند......

توی يک بغض هميشه ، گريه هامو دوره کردی

جای خالی نگاهت ، ميگه تو برنمی‌گردی

منمو يه بغض پنهون ، خاطراتی پاره پاره

عاشق و غمگين و تنها ، اين چه رسم روزگاره

وقتی که تو هر ترانه ، من به تو نمی‌رسم باز

وقتی که يه دنيا راهه ، برسم به اوج آواز

دلم از دنيا می‌گيره ، شعر چشماتو می‌خونم

کاش ببينمت دوباره ، ولی افسوس ... نمی‌تونم

دوباره بيا به خوابم ، ای تو تنها عشق نابم

بگو اين قصه دروغه ، من کجای اين سرابم

بگو اين دخيل عشقو ، به کجای خونه بستی

که توی طلسم پائيز ، گم شدی ، رفتی ، شکستی

آسمون پشت و پناهت ، ای عزيز بی‌سرانجام

من رو اين زمين تنها ، عاشقونه تو رو می‌خوام

حالا اين ابر قديمی ، دست رو شونه‌هام ميذاره

سرنوشتمو می‌دونه ، که به حال من می‌باره

پدرم شعر منی تو ، اگه تنها اگه سردی

بغض بی‌وقفه‌ی بارون ، ميگه تو برنمی‌گردی .

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 توسط سینا |

زندگی.......................:

 

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

شنبه هشتم تیر 1387 توسط سینا |

راز زندگی:

در افسانه ها آمده روزي كه خداوند جهان را آفريد ، فرشتگانش را فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهاد بدهند .

يكي از فرشتگان گفت : خداوندا آنرا در زير زمين مدفون كن .

فرشته ديگري گفت : راز زندگي را در كوهها قرار بده . ديگري گفت آنرا در زير درياها قرار بده !

ولي خداوند فرمود : اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم فقط تعداد كمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند . در حاليكه من مي خواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد .

در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت : خداي مهربان راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده . زيرا هيچكس به اين فكر نمي افتد كه براي پيدا كردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه كند .

و خداوند اين فكر را پسنديد !

شنبه هشتم تیر 1387 توسط سینا |

گمشده:

به زیبنده و نازنین کودکی
پلیدان ناکس نظر دوختند
 ربودند او را به افسون و رنگ
به ناکس تر از خویش بفروختند
 پدر رنج برد و به هر سوی گشت
 ز گمگشته اما نشانی ندید
 ببارید مادر بسی خون ز چشم
بسی جامه از تاب دوری درید
 بر این داستان روزگاری گذشت
پژوهیدن و جستن از یاد رفت
که خویشان گمگشته پنداشتند
 که آن نوگل تازه بر باد رفت
در آن ناامیدی در آمد کسی
که دارم ز گمگشته کودک نشان
بتابید از این مژده از نو فروغ
به غمخانه ی تیره ی خامشان
پدر ، شادمان ،‌ همره رهنما
 شتابان به دیدار کودک دوید
به بیغوله یی دید فرزند را
 چه دیدن !‌ که ای کاش هرگز ندید
 پسر ، لیک چون دختران ، دلفریب
دو رخ پرز گلگونه ، چون دلبران
 دو لب بوسه جوی و ز نخ بوسه بخش
دو گیسو فروهشته چون دختران
پسر را نگه بر پدر اوفتاد
 در آن تیره روزی پدر را شناخت
برافروخت رخسارش از تاب شرم
ولی آشنایی هویدا نساخت
 پدر را مگر خوار و ننگین نخواست
 که بر خورد او با پدر سرد بود
 نگاهش ، ولی داستان ها سرود
 که جانسوز ، از نغمه ی درد بود
 مرا تا برقصم بر ناکسان
 به مشت و به سیلی فرو کوفتند
مرا ،‌ تا بخوانم به بزم خسان
به دشنام و تندی برآشوفتند
 به خون دلم ، بر رخ زدند
که سوی فرومایگان رو کنم
 مرا خار کردند بستر ، مگر
به همبستری با خسان خو کنم
پدر خواند افسانه ی درد را
 ز چشمان افسانه پرداز او
 دلش خون شد از رنج آن داستان
 که انجام او بود ،‌ آغاز او
به او مهر او گفت :‌ چهرش ببوس
از این دام ننگین ، رهاییش ده
 دگر باره بیگانه اش کن ز بند
به آزادگی آشناییش ده
 به او خشم او گفت :‌ خونش بریز
که این مایه ی زردی ی روی توست
گواهت به پستی بر دشمنان
همین کودک روسبی خوی توست
پدر خسته جان ،‌ شرمگین ،‌ دردمند
 نه یارای مهر و نه پروای خشم
نبینند تا اشک اندوه او
بتابید روی و بگرداند چشم
پسر را همان گونه بر جا نهاد
 وز آنجا غمش را به همراه برد
 به آن رهنما گفت : فرزند من
نه این است .... او دیرگاهی ست ... مرد
                                                                       سیمین بهبهانی

یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط سینا |

سیزده خط برای زندگی:

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

گابریل گارسیا مارکز

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط سینا |

چشمهایش...

برای دوست نابینایم:

گریه می کردی و اشک گونه هایت را نوازش می کرد . مگر نه ... نوازش اش را حس کردی؟ می دانی ... به نظر من شیرین ترین و لذت بخش ترین نوازش ها ، نوازش قطره های اشک موقعی که گونه هایت را آرام نوازش می دهند می باشد .

نمی دانم چشمانت دنیا را دوست ندارد و یا دنیا چشمانت را ؟ من دلم گرفت وقتی گفتی چشمانت را خدا گرفته ...

چشمانت را از آن او کن تا همه جا را ببینی ، خیلی دور نیست ، نگاه کن ... حتما او را می بینی ... حتما

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط سینا |

اشک عاشق:

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌

 

عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و

 

وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌

 

عاشق‌ است

 

شنبه چهارم اسفند 1386 توسط سینا |

ایکاش!!!!!!!!!

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

چهارشنبه نوزدهم دی 1386 توسط سینا |

پنجره عشق:

سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که خداست

یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط سینا |

سخنانی کوتاه در باب...

اتفاق:

وقتی اتفاقی برای تان می افتد چه خوب چه بد به معنایش فکر کنید در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است که به شما یاد می دهد چه طور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید.

when somethig happens to you goog or bad consider what it means there's a purpose to life's events to teach you how to laugh more or not to cry too hard

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محبت:

we spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. when instead we should be spending the time to love

ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را برای دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم.

قانون:

remember the five rules to be happy

.free your heart from hatred-

.free your mind from wovrise-

.live simply-

.give more-

.expect less-

پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید:

-قلبتان را از نفرت پاک کنید.

-ذهن تان را از نگرانی ها دور کنید.

-ساده زندگی کنید.

-بیشتر بدهید.

-کم تر توقع داشته باشید.

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 توسط سینا |

دوستت دارم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  چشمانش پراز اشک بود به من نگاه کرد و گفت: فقط امروز

برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش

خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای

زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال

شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و

گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز

نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه

گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم

به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه

را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن

روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود

  وحشت زده و حیران

پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :

بخدا دوستت دارم اما...

 

 

 

شنبه دهم آذر 1386 توسط سینا |

تنهایی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احساس ميكنم نياز شديدي به تنهايي دارم گرچه سراسر وجودم

 

 

مالامال از تنهايي است

 

 

من سرگردانم دلم آشفته است واي كه امشب عجب شبي است كه

 

 

من  به غربت او مي انديشم  . آه كه دردناكي غربت او  مرا به

 

 

غربت واداشته است.چه غم انگيز است شبي كه شمع نيز از بي

 

 

وفايي گريسته است آه.....

 

 

شمع قطره قطره آب مي شود و ظلمت و غم امشب را افزون كرده

 

 

است ...... آه كه آدميان چه عاشقانه تقاضاي وروود به غربت او را

 

 

دارند ..... و آه كه  من  هرگز  نيانديشيدم  ... آه كه امشب من سخت

 

 

تنهايم

 

 

من  او را با تمام  و جودم حس  ميكنم ... آه كه چه سوزناك ميگريد

 

 

مادرم ازوداع گل سرخ با دنيا ..........

 

 

واي كه قطرات شمع رد باي عشق را چه ناباورانه بر جاي

 

 

ميگذارند

 

 

آه  كه امشب چه دردناك است و چه سخت سبري  ميشود